تبليغاتX
حق یک بچه مسلمون
قُل انّما أعظُکُم بِواحِدَةٍ أن تَقوموا لِلّهِ مَثنی وَ فُرادی

میزان و شکل پایبندی به آرمان‌ها بسته به موقعیت‌هایی که در آ ن قرار می‌گیری، متفاوت است. مثلا جایی مثل دانشگاه در زمانی که دانشجو هستی بستری مناسب برای آرمان خواهی‌ات است و علاوه بر این، خود پرورش دهنده‌ی چنین انسانهایی است اما همین دانشگاه برای یک مدرس یا استاد موقعیتی پیش می‌آورد که آرمان‌خواهی برایش سخت می‌شود و گاهی تا حد غیرممکن پیش می‌رود. فارغ‌التحصیلی از دانشگاه نیز از آن موقعیت‌هایی است که آرمان‌خواهی ات را تحت تاثیر قرار می‌دهد؛ به دلایل زیاد، به عنوان نمونه خارج شدن از فضای آرمان‌خواهی، قطع ارتباط با دوستان آرمان‌خواه، از دست رفتن فرصتهایی برای حرکت در جهت آرمان‌هایت حتی اگر در مرحله‌ی شعار باشد و ... و در کنار اینها ورود به موقعیتی که در حد خودش می‌تواند یک آوردگاه تمام عیار برایت باشد، آوردگاهی که تو می‌خواهی همچنان آرمان‌خواه بمانی اما شرایط چیز دیگری می‌خواهند و اینجاست که چه سخت است پایبندی به آرمان‌ها. لذا اگر فردی مثل من باشی که آذوقه‌ای برای این ایام نیندوخته باشی یا چنین آوردگاهی را پیش‌بینی و برایش برنامه ‍ریزی نکرده باشی، قطع به یقین در بهترین حالت «قاطی» می‌کنی.

در موقعیتی قرار می‌گیری که به نوعی تناقض بین پایبندی به آرمان‌ها و قبول واقعیتها بر می‌خوری. اصلا نمی‌دانی این دو با هم در تلازم‌اند یا تقابل؟! هجده سال فقط درس خوانده باشی و نه سال از این هجده سالت را پای تابع و رابطه و ضابطه و مشتق و انتگرال و معادله و نامعادله و فضا و زیرفضا و دنباله و سری و ... و صدها فرمول و قضیه صرف کرده باشی و بعد از آن در چنین روزی به نقطه‌ای برسی که هیچ کدامشان در ظاهر به کارت نیایند. این یا واقعیت است یا عارضه‌ی قاطی کردنت چرا که قفل کردن عقل از ویژگی قاطیان است؛ اما به هر حال هم اکنون این حس بد را داری که به کارت نمی‌آیند آن هم در این دوره زمانه که دو دوتای خیلی‌ها چهارتا نیست، یا کمتر است یا بیشتر.

دنبال شغل می‌روی اما هر چقدر تو به سمتش می‌روی او از تو دورتر می‌شود و باز نمی‌دانی این واقعیت است یا عارضه‌ای از عارضه‌های قاطی کردن؟! بخشی از همین آرمان‌هایت که به جانت افتاده‌اند و دست از سرت برنمی‌دارند، اجازه نمی‌دهند دنبال هر شغلی باشی لذا از همان ابتدا بخش خصوصی را کنار می‌گذاری جز در موارد خاص.

اول از کل مدارکت چند سری کپی می‌گیری و داخل پوشه‌ای قرار می‌دهی و بعد شروع می‌کنی از این دانشگاه به آن دانشگاه رفتن. مدارکت را می‌دهی و تقریبا از همشان جواب سربالای " اگر لازم بود اطلاع می‌دهیم" را می‌شنوی. در این بین به رئیس دانشگاهی برمی‌خوری که به اصطلاح رازی را برایت فاش می‌کند: "اگر معرف نداشته باشی، فارغ‌التحصیل صنعتی شریف هم باشی روی زمین می‌مانی." و در جوابت که می پرسی: "اگر کسی معرف و آشنا نداشته باشد چه کند؟" و می‌شنوی: "باید برود و بمیرد". حرف چندان بدی هم نیست، برود و بمیرد. هر چند آن رئیس به شوخی گفته باشد اما باز نمی‌دانی این واقعیت است یا عارضه‌ای از عوارض قاطی کردن. تلاش برای یافتن کار شکوه‌ای ندارد اما دیدن مسائلی در بطن جامعه و درگیر شدن با واقعیت، آن چیزی است که گاهی تو را بیزار می‌کند و تا حد برائت از تمام ارزشها پیش می‌بردت چرا که از افراد ظاهرا ارزشی خلاف انچه که انتظار داشتی را دیده‌ای آن هم در موارد بسیاری که نمی‌توانی این اتفاقات را تصادفی یا موردی بینگاری. در جایی هم‌صحبت با رئیس کمیته انظباطی دانشگاهی می‌شوی که آنجا هم مدرک داده‌ای؛ او از همان‌هایی است که که به قول خودش چهل ماه جبهه دارد و تو مدتی فکر می‌کردی اِندِ آرمان‌خواهی است اما متوجه می‌شوی او هم به درد روشنفکری یا هر درد دیگری به اسم "‌فقط انتقاد و سیاه‌نمایی آن هم از دولت" دچار شده است. کسی نیست بگوید حاجی تو همانی نیستی که در اردوی جنوب برای ما از منش و سیره‌ی شهدا می‌گفتی، همانی نیستی که تو پادگان آقامهدی وقتی همه خواب بودند خواب به چشمانت نمی‌آمد و پادگان گردی راه می‌انداختی و از آقامهدی می‌گفتی، از مصطفی پیشقدم از حاج رضا داروئیان از احد مقیمی... حاجی پا رو از رو گاز بردار، به پا سر نخوری جاده لغزنده است.

باید پیدایش کنی، به دنبالش می‌روی، کار را می‌گویم، بایدش چرا دارد و جوابش زیراست! زمانی وقتی به کیوسک روزنامه‌فروشی می‌رسیدی تیتر تمام روزنامه‌ها را از نظر می‌گذراندی اما اکنون سراغ بازار کار را می‌گیری. آزمون استخدامی فلان نهاد شرکت می‌کنی اما اخبار امیدوارکننده نیست، این از آزمون‌های استخدامی است که بیشترین شرکت‌کننده را داشته. لابد همانهایی که سال تولدشان با تو یکسان است و آن سال رکورد بیشترین موالید در ایران را شکستید، همانها جویندگان کار امروز را تشکیل می‌دهند. گویا همه چیز دست به دست هم داده‌اند تا تو قاطی کنی و تو قاطی می‌کنی. سخت است جمع بین آرمان‌خواهی و واقع‌گرایی و همین است که باورت می‌شود هنوز جمع را یاد نگرفته‌ای. به قول شهید سید مرتضی آوینی «آرمان‌خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست» و چقدر «صبرم آرزوست».

آنچه تو را آزار می‌دهد آرمان‌خواهان دیروز هستند که امروز به نانی رسیده‌ و مجذوب در واقعیت شده‌اند و آرمان‌ها را بوسیده و بالای طاقچه گذاشته‌اند. دقیقا و دقیقا، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، عکس شهدا را می‌زنند و عکس شهدا رفتار می‌کنند و تو از این در رنجی و می‌ترسی از فردای خودت؛ یاد سخن شهید بهشتی می‌افتی که «ما  آمده‌ایم تا واقعیت ها تغییر دهیم نه اینکه تسلیم در برابر آنها شویم(قریب به مضمون)» آرزو می‌کنی یکی از همین شهدایی که همه‌ی خیابان‌ها را از عکسان پر کرده‌اند حی و حاضر جلویت بایستد و تو فقط تماشایش کنی، نه حرفی و نه کلامی. نه اینکه فکر کنی آدم حسابی هستی، نه، مگر مشرکانی که شبها برای شنیدن صوت تلاوت قرآن حضرت رسول(ص) پشت دیوار خانه‌ی ایشان گوش می‌ایستادند آدم حسابی بودند؟! دلت تنگ شهید است چرا که آنقدر از سیره‌ی آنها شنیده و عکسشان را دیده‌ای که برایت افسانه شده‌اند. دوست داری جلویت بایستند و تو لمسشان کنی تا باورت شود که افسانه نبودند، تا باورت شود که در همین شهر و محله‌ات می‌زیسته‌اند؛ علم تو اکنون نه تجربی که پا را فراتر گذاشته و لمسی شده است. دلتنگ آدم خوب هستی. نیازمند یک ترمیم هستی. علامات سوالی که در ذهنت ردیف شده‌اند باید یکی یکی سراغشان بروی و حلشان کنی، البته اگر توانستی. بی اختیار جمله‌ی شهید مهرپاک به ذهنت خطور می‌کند «خدابا من محتاج نیست شدنم» نه اینکه به آن مقامی رسیده باشی که با شهید مهرپاک درد مشترک داشته باشی، باز نه، لیکن حس نیست شدن برایت دست داده است.

قاطی کردی و حق داری حرفت را کسی درک نکند اما برای قاطی کردنت دلایل دیگری هم داری؛ وقتی در این آشفته بازار دلت را به کسانی خوش بکنی که فکر می‌کنی می‌شود رویشان حساب کرد اما متوجه بشوی اشتباه فکر می‌کردی، کسانی که پایش بیافتد خوب حرف می‌زنند و پایش بیافتد خوب پایشان را عقب می‌کشند، و تو تا مرز شکسته شدن پیش می‌روی و نزدیک است که بگویی کم آوردم و بند کفشهایت را به هم گره بزنی و یک میخ به دیوار اتاقت، زیر عکس سید احمد، بکوبی و آن یک جفت کفش را برای یادگاری از دیوار اتاقت آویزان کنی و ... آن موقع بدجور قاط می‌زنی. تردید سراغت می‌آید، شک، شک نه در آرمان‌ها که در انسان‌های اطرافت، حتی در خودت.

امیرالمومنین(ع) فرموده‌اند: «حق در میدان سخن چه وسیع و در میدان عمل چه تنگ است.»

"حق یک بچه مسلمون" به کما می رود. خیلی وقتها دلایل کافی برای کنار گذاشتن برخی کارهایم داشته‌ام اما نتوانسته‌ام. به قول مادرم من آلوده شده‌ام ، تصمیم به ترک گرفته‌ام اما باز نتوانسته‌ام چون ته دلم راضی به ترک نبوده‌ام و این علتی بس مقدس دارد که بگذارید این یکی برای خودم بماند. فضای مجازی بهترین فضا برای رفع دلتنگی در باب «آرمان‌خواهی» است. اینجا وبلاگها و سایتها و کسانی پیدا می‌شوند که در این برهوت فقدان ارزش‌ها و آرمان‌خواهی قرن 21، با آنها به نقطه‌ی مشترک ارزشمندی می‌رسی؛ از این فضا روحیه می‌توان گرفت. کاش چنین جوی در فضای حقیقی هم حاکم بود. تصمیم گرفته‌ام صامت باشم همان سایلنت خودمان. اگر برگشتنی بود یا باید قاطی نوشته‌هایم را تحمل کنید یا نوشته‌هایی به سبک و سیاق قبل یا نوشته‌های یک واقع گرای محض یا نوشته‌های یک آرمان‌خواه محض یا ترکیبی از تمام گزینه‌ها یا هیچکدام. در هر صورت شما حلالم کنید. (واقعا میگم، هر چند جمله‌ی فوق تکراری هست)

از دوستانی که در مدت کوتاه غیبتم به طریقی نگرانی‌شان را ابراز کرده اند متشکرم؛ حالمان خوب است اما تو باور نکن...

خدایا ما را با ناملایمات و فشارها آدم کن، پاکمان کن و ببر و در این راه صبر را به ما عطا بفرما. شهید سیداحمد پلارک

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک 

" این سرامیکها رو که می‌بینید در خونه‌ی من نیست، چنین دری در خونه‌ی خودم نیست، این رنگ دیوار رو من به خونه‌ی خودم نتونستم بزنم... اگر این مدرسه تو شهناز بود چهار میلیون می‌گرفتند و می‌گیرند، بروید ببینید، می‌گیرند..."

آقای معلم تراول‌ها را از پدر دخترک گرفت و ضمیمه‌ی پرونده‌ی تحصیلی‌اش کرد و خانم مدیر هم محو تماشای هنرنمایی آقای معلم بود و خرسند از معامله؛

سرامیک، در، رنگ دیوار، تعلیم، تربیت، ...؟! هر دو طرف باختند.

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

1-عقب کشیدن ساعت هیچ مزیتی نداشته باشد اما همینکه یک روز سال را برای من 25 ساعته می‌کند خود نعمتی است عظیم که ادای شکرش از توان جنبدگان خارج است و در هر نفسِِ هر 60 دقیقه‌اش دو شکر...  

امروز همان یک روز در سالِ دوست داشتنی من است. اما از آنجایی که بندگانی چون من در کفران نعمت زبده‌تر از شکر نعمت هستند لذا صبح طبق دکترین کفران نعمت بی‌هدف سراغ تلوزیون می‌روم تا دستی دستی یک ساعت ارزشمند را به کشتن بدهم. اما خوشبختانه حداقل شکران نشد کفران هم نکردم. شبکه‌ی یک نشاندم جلوی تلوزیون. پخش زنده‌ی مراسم رژه نیروهای مسلح از حرم امام خمینی(ره)؛ اول یگان‌های ارتشی با نظم و ابهت مثال زدنی رژه می‌روند و بعد نوبت می‌رسد به رژه‌ی یگان‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی انتظامی و در آخر هم گردان‌های نمونه‌ی بسیج. حالا نوبت نمایش ادوات نظامی است، اولین ماشینی که وارد جایگاه می‌شود شبیه 18چرخ است، تردید دارم چون فرصت نشد چرخ‌هایش را بشمارم!، پشتش هم نمی‌دانم چی سوار کرده بودند!، نمی‌دانم چون حواسم جای دیگری بود، کلا محو تماشای شعاری بودم که با خط درشت روی این ماشین نوشته بودند «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل». نمی‌دانم مشابه چنین کاری در ارتش سایر کشورها نمونه دارد یا نه؛ مثلا ارتش فلان کشور در بزرگترین نمایش نظامی‌اش روی اداوت جنگی‌اش نوشته باشد « مرگ بر فلانی». بالاخره «ادب دیپلماسی» داشتن هم چیز خوبی است. اما اگر این بی‌ادبی است اصلا بگذار به ما بگویند بی‌ادب!

فکر نمی‌کنم خداوند در این دنیا و آن دنیا لذتی به لذیذی «عزت» خلق کرده باشد، مخصوصا اگر در مقابل استکبار باشد.

2-دیدن سیزده59، در سینما ناجی با کیفیت تصویر و صدای عالی آن هم به صورت مجانی مزه‌ی دیگری دارد. البته هر وقت گذرم از جلوی سینماها می‌افتاد نیم‌نگاهی به آنها می‌انداختم تا اگر سیزده 59 روی پرده باشد در فرصتی مناسب به تماشایش بروم اما نمی‌دانم کی به سینما آمد و کی جمع شد. ولی بالاخره امروز توفیق دیدنش حاصل شد. قهرمان فیلم که پرویز پرستویی در نقش سیدجلال (شاید هم جمال) باشد در سکانس آخر فیلم می‌گوید «ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی‌شنوند، چه تلخ است روایت غمبار آدمی» جمله‌ی دومی را بیخیال اما اولی را فعلا داشته باشید.

3-چند دقیقه‌ای به ساعت 20:30 مانده است و من بر خلاف صبح این بار هدفمند سراغ تلوزیون می‌روم. ای داد، شبکه دو سخنرانی دکتر احمدی‌نژاد را بصورت زنده از سازمان ملل پخش می‌کند. اول اولاشه، اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر... صحبتها کلهم در نقد مدیریت جهانی است. حرفهای دکتر برایم تازگی ندارند چون چندباری در همین سازمان ملل و بارها در گفتگو با رسانه‌های خارجی تقریبا همین حرفها را زده‌اند؛ اما بازگویی این حرفها در دل جهان کفر برایم فوق‌العاده جذاب و شیرین است. لیست نقدهای دکتر که بصورت سوال پرسیده می‌شود می‌رسد به اینکه «چه كساني به بهانه حادثه مشكوك 11 سپتامبر، و در واقع براي سلطه بر خاورميانه و نفت آن، افغانستان و عراق را اشغال كردند؟» این را گفتن همانا و ترک کردن جلسه توسط نمایندگان آمریکا، همانا. در ادامه‌ی انتقادات، نمایندگان اکثر کشورهای اروپایی مثل بچه‌ی خوب حرف دکتر را می‌گیرند و بی‌آنکه آقای احمدی‌نژاد اسمی از آنها ببرد با ترک جلسه مهر تائیدی بر حرفهای رئیس جمهوری اسلامی ایران می‌زنند. با این حرکت یاد نوه‌هایمان (خواهرزاده‌ها و برادر زاده‌ها که اختصارا نوه میگوییم) می‌افتم که وقتی در بازی‌های کودکانه‌شان حرفی علیه یکی‌شان گفته می‌شود آن یک‌نفر گوشهایش را می‌گیرد و داد می‌زند"نمی‌شنوم، نمی‌شنوم" و بعد از معرکه در می‌رود. من نمی‌دانم مدیران و سیستم بچرخان دهکده‌ی جهانی مردم جهان را گوسفند فرض کرده‌اند یا دراز گوش؟! این‌ها عجب رویی دارند که صحبت از آزادی بیان می‌کنند و برای نقض این حق در ایران روضه‌خوانی می‌کنند؟! بعید نیست بعضی‌شان همین الان در کنفرانس و گفتگویی باز از لزوم احترام به آزادی بیان خطبه ایراد می‌کنند و برای گوسفندان دهکده‌ی جهانی کارگاه‌های آموزشی برای دفاع از آزادی بیان در اقصاء نقاط جهان با پورسانت عالی تدارک می‌بینند. من که با دیدن این تناقضات از شدت انبساط خاطر جمجمه‌ی سرم تَرَک برمی‌دارد و شاخ از آن بیرون می‌زند.

بالاخره صحبت‌های دکتر تمام می‌شود و جمعیت حاضر برایش دست می‌زنند اما در این بین دست زدن هیئت ایرانی از نوع انقلابی است، مخصوصا آقای صالحی که به راهبردی! بودن چنين دست‌زدن‌هایی واقف‌تر هستند، با تمام توان دستهایش را به هم میکوبد؛ غربت هیئت ایرانی بر من هم عارض می‌شود و دست جانانه‌ای برای دکتر احمدی نژاد می‌زنم باشد که به سازمان ملل برسد. 

نقل کرده‌اند امام خمینی(ره) اعتقاد داشتند که اگر تمام کسانیکه می‌گویند "درود بر خمینی" بگویند "مرگ بر خمینی" هیچ فرقی به حال ایشان نمی‌کند(۱). همچنین امیرالمومنین(ع) فرموده‌اند: «اگر تمام عرب يک طرف باشند و به من هجوم کنند من پشت به آنها نمي‌کنم»

اگر تمام صندلی‌های سازمان ملل هم خالی باشد باز به حال ما فرقی نمی‌کند و همینش لذت‌بخش و غرورآفرین است. چه کسی جز نماینده‌ی انقلابی(۲) ایران می‌تواند با آرامش خاطر روی اعصاب مدیران دهکده‌ی جهانی رژه برود آن هم در خانه‌ی رقیب؟ این‌هم از آن نوع بی‌ادبی‌هایی است که در خانه‌ی کسی باشی و بر علیه‌ صاحبخانه حرف بزنی؛ هرچند می‌گویند سازمان ملل، سازمان ملل است اما کیست که نداند سازمان ملل سازمان دول است آن‌هم از جنس غربی‌اش. خالی کردن صندلی‌های سازمان ملل خودش هنر است در حد المپیک! چه کسی جز نماینده‌ی انقلابی ایران می‌تواند در قلب جهان غرب تمام غرب را به چالش بکشاند و به این بسنده نکرده و برای بهبود اوضاع با عزت نفس پیشنهاد هم بدهد و آخر سر هم مدیریت واحد جهانی را حق بلاشک فرزندی از آخرین فرستاده‌ی خدا بداند؟ اصلا مگر کسی جز او می‌تواند در سازمان ملل خدا را عنصر فراموش شده‌ی جهان قرن 21 بداند؟

بیچاره ابالشیطان حق دارد برای مهار یکه تازی ایران اسلامی و پائین کشیدن فتیله‌ی عزت رو به رشد آن، دست به دامان کوچکانی شود که اسرائیل را می‌کوبند اما آمریکا را می‌پرستند، "مرگ بر اسرائیل"ش را قبول دارند اما "مردم بر آمریکا"یش را تخطئه می‌کنند. دنیا به هم ریخته است به هم ریختنی. ابالشیطان همچون روز رستاخیز، که مادر دست فرزندش را رها می‌کند، نزدیک است که دست فرزند نامشروع خود را رها کند و به فکر حفظ موجودیت خود باشد.

ما روی ادوات نظامی‌مان هم مرگ بر آمریکا را می‌نویسیم و هم مرگ بر اسرائیل را، پایش بیفتد مرگ بر انگلیس را هم پیشانی‌بند کرده و بر پیشانی‌مان می‌بندیم.

راستی از جمله‌ی اول سیدجلال که در بند دوم نگه‌ داشته‌اید، چه‌ خبر؟


پی‌نوشت ۱: عین فرمایش امام یادم نیست و پیدا هم نتوانستم بکنم، در نتیجه قریب به مضمون را آوردم. اگر کمکمان کنید ممنون می‌شویم.

پی‌نوشت۲: روی انقلابی بودن نماینده‌ی ایران تاکید دارم چون هنوز یادمان نرفته زمانی را که نمایندگان ایران پسوند انقلابی نداشتند و با وجود اینکه همواره در جهت جلب رضایت روسای دهکده‌ی جهانی حرکت می‌کردند اما نه عزتی داشتند و نه فرش قرمزی برایشان پهن می‌شد.

پیشنهاد نوشت: واقعاً وضع اينقدر خراب است؟! و چرا حضور این نوعروس در تشییع جنازه دیده نشد؟

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

پای درس امیرالمومنین(ع) / مسئولین با دقت بخوانند

"و اَشعِر قلبک الرَّحمة لِلرّعیّة و المحبّة لهم و اللُّطفَ بهم" این بخشی از نامه‌ی حضرت امیرالمومنین(ع) به جناب مالک اشتر نخعی است که به ایشان امر می کنند "رحمت و محبت و لطف به مردم را پوشش دل خود قرار ده".

«شِعار» به لباس بالا تنه‌ای گفته می‌شود که به بدن می‌چسبد مانند زیر پیراهن. استفاده از کلمه‌ی «اشعر» در «اشعر قلبک» به جای کلمات معادل دیگری در معنای " امر به پوشیدن" مانند "استر"، به این علت است که رمز بزرگی در کلمه «اشعر» نهفته است و بیانگر این نکته است که در مکتب اسلام هر خدمتی مورد قبول نيست و تنها خدمتی پذیرفته است که از «ته دل» و همراه با رحمت و محبت و لطف باشد. «اشعر قلبک» فرمانی است که در هیچ قانون نوشته و نانوشته‌ی بشری و در هیچ اعلامیه‌ی حقوق بشری یافت نمی‌شود. چرا که عقل بشر مدرنیته، که خدای قانون‌نویسانِ سودمحورِ جهان امروز است، چه می‌داند "قلب" چیست؟ پیامبران آن مکتب به ادعای خودشان چیزی جز «پول و لذت» نمی‌شناسند. اما در جامعه‌ای که داعیه‌دار حکومت اسلامی است، ماجرا به گونه ی دیگریست.

نقل کرده‌اند در زمان تصدی پست شهرداری ارومیه توسط شهید آقا مهدی باکری سیلی در ارومیه آمد که باعث آبگرفتگی بسیاری از معابر و منازل شد. آقا مهدی بدون خدم و حشم به یکی از محلات محروم ارومیه رفتند و چکمه پوشیدند و بیل به دست گرفتند و وارد خانه‌ی پیرزنی شدند و گل‌ولای حاصل از سیلاب را از خانه‌ی پیرزن خالی کردند و موقع اتمام کار هم در مقابل نفرین‌های پیرزن به شهردار ارومیه که چرا به فکر ما نیست، تنها به طلب مغفرت برای شهردار و دعا برایشان اکتفا کردند؛ یا نقل کرده‌اند که در یک روز داغ تابستانی آقا مهدی برای بازدید از روند آسفالت کردن خیابان‌ها، سر پروژه‌ای حاضر می شوند، البته بدون تشریفات، و خودشان چندساعتی مانند یک کارگر ساده و سخت‌کوش همراه دیگر کارگرها کار می‌کنند تا به عنوان مسئول از نزدیک و از «ته دل» سختی کار آنها را درک کنند و کسی هم متوجه نمی‌شود که ایشان شهردارند و در آخر کار پی به قضیه می‌برند. یقینا اقدامات فراوانی از طرف این شهید بزرگوار انجام گرفته که یا نقل نشده و یا بین خود و خدایشان مخفی مانده و کسی خبر نداشته تا نقل کند و متاسفانه بُعد مدیریتی این مردان بزرگ، که مسئولین عصر خود بودند، مهجورتر از دیگر ابعاد زندگی‌شان است. اما، در خانه اگر کس است یک حرف بس است...

چقدر زمان و سرمایه که در دعوای بین مسئولین تلف می‌شود. مسئولین یک استان را در نظر بگیرید؛ شهردار با شورای شهر، شهردار با استاندار، شهردار با نماینده و ... تمام این کشمکش‌ها را دو سویه فرض کنید مثلا شورای شهر با شهردار و الخ.

اگر تک تک مسئولین مومن و عامل به «اشعر قلبک» شوند آیا فرصتی برای جنگ زرگری باقی می‌ماند؟

امیرالمومنین(ع) در همان نامه و ادامه‌ی همان امر می‌فرمایند " و لا تکونَنَّ علیهم سَبُعاً ضاریاً تَغتنِم اَکَلهُم ، و با آنان (مردم) چونان حیوان درنده‌ی آماده شکاری نباش که خوردنشان را غنیمت شماری"  

 

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

رفیقی داد زد: نخورید، صهیونیستی است. دیگر رفیقی با آسودگی خاطر جواب داد: می‌خوریم تا فردا محکم‌تر بگوئیم مرگ بر اسرائیل.

***

«بی انگیزگی» یکی از آفت‌هایی است که هر امتی را تهدید می‌کند و برای زمین‌گیر شدن یک امت همین آفت کافیست.

برای حاکمیت هر مکتبی بر فضای فکری و زندگی شخصی و اجتماعی مردمان جامعه‌ی خود، نهضتی لازم است تا ساختارهای قبلی را شکسته و طرحی نو در اندازد. ژرف‌ترین این نهضتها، هم از نظر تئوری و هم از نظر تاثیرگذاری‌اش بر زندگی مردم، نهضتی است که کلنگش در سال یک بعثت با دست پیامبری امّی در جامعه‌ی جاهلی عرب زده شد. بین ماندگاری روحیه‌ای که انقلاب در جامعه و در مردمانش ایجاد می‌کند با میزان التزام مردم به آرمان‌های انقلاب و درجه‌ی معرفت و یقین‌شان نسبت به آنها، رابطه‌ی مستقیم برقرار است. وقتی سالهای ابتدای انقلاب سپری شد و دوران تثبیت و بعد از آن تاویل انقلاب فرا رسید و جامعه‌ی انقلابی با مسائل و نیازهای جدید روبرو شد، اهداف کوتاه مدت جای آرمان‌های اصلی، که افق انقلاب را روشن می‌کنند، می‌گیرد و در این مقطع است که سهمگین‌ترین طوفان‌ها به سراغ جامعه‌ی انقلابی می‌آیند و «بی انگیزگی» حاصل این طوفان‌هاست. دوران معاصر با حکومت امیرالمومنین (ع) بهترین گواه بر این ادعاست؛ در این مقطع است که امت اسلام دچار بی‌انگیزگی مفرط شده تا جائیکه در تابستان گرما و در زمستان سرما استدلال آنها برای عدم حضور در میدان‌های جنگ شد.

استحاله‌ی افکار مردم، استحاله‌ی جامعه و ساختارهای اجتماعی را به دنبال دارد. نگاهی به ساختارهای اجتماعی اوایل انقلاب اسلامی ایران و نیز مقایسه‌ی مناسبات و نهادهای دهه‌ی اول انقلاب با دهه‌ی چهارم انقلاب، مشخص می‌کند ماهیت بسیاری از مناسبات و نهادها گم شده و در مورادی استحاله شده است و در کنار این، بی‌انگیزگی مردم همان آفت مخربی است که گریبان‌گیر مردم دهه‌ی چهارم انقلاب شده است. اینکه کدام علت بوده و کدام معلول و مردم علت استحاله‌ی نهادها و مناسبات شده‌اند یا ساختار موجب بی‌انگیزگی مردم بوده است، مورد بحث این مقال نیست. آنچه در هر دو مشترک است از دست رفتن تاثیرگذاری‌شان در سطح حداکثری است که مورد انتظار یک جامعه‌ی انقلابی دست نیافته به افق آرمان‌هایش می‌باشد و تنزل مناسبات و ساختارهای انقلابی به یک پدیده تشریفاتی و گاها نمایشی دیگر آسیب فاصله گرفتن از فضای ابتدای انقلاب و غفلت از آرمان‌های آن  است.

مسجد، نماز جمعه، جنبش دانشجویی و مناسباتی مانند روز قدس در مقایسه با دهه‌ی اول انقلاب حد تاثیرگذاری خود را از دست داده‌اند و این نه به خاطر ضعف در ساختار آنها بلکه تماما به خاطر فاصله گرفتن از فلسفه‌ی وجودی و ساختار ابتدائی و اصلی آنهاست.

امام خمینی(ره) فرموده‌اند : "روز قدس یک روز جهانی است. روزی نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد، روز مقابله‌ی مستضعفین با مستکبرین است." ایشان به این حقیقت واقف بودند که اگر قرار است قاعده‌ی بازی به هم بخورد و وعده‌ی الهی « وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ » محقق شود، راهی جز به میدان آمدن عموم آزادگان جهان و قیام برای احقاق حقوق خود نیست و همین فلسفه‌ی روز قدس است.

اما امروزه آیا روز قدس همان ماهیت ابتدائی خود را دارد که امام در سال ۵۸ به خاطر آن آخرین جمعه ماه مبارک رمضان را روز قدس اعلام کردند، یا پوسته‌ای بیش از آن نمانده و تشریفاتی است که جمعه‌ی آخر هر رمضان برگزار می‌شود؟ بی‌انگیزگی در مواجهه با روز قدس چنان عمیق است که حتی در میان نیروهای جوان و پرنشاط که اتفاقا برچسب انقلابی هم خورده‌اند، به وفور دیده می‌شود؛ سال گذشته در عصر روز قدس، مراسم احیای شب بیست و سوم همراه با سفره‌ی افطاری و سحری در یکی از مساجد به‌نام تبریز برای خواهران تدارک دیده شده بود؛ موقع سحر نوشابه‌های کوکاکولا وصله‌ی ناجوری برای سفره‌ی ساده سحری بودند. در این بین رفقی داد زد: نخورید، صهیونیستی است. دیگر رفیقی با آسودگی خاطر جواب داد: می‌خوریم تا فردا محکم‌تر بگوئیم مرگ بر اسرائیل.

خداوند با کسی قرارداد اخوّت امضا نکرده است. "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر كس از شما از دين خود برگردد به زودى خدا گروهى [ديگر] را مى‏آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند [اينان] با مؤمنان فروتن [و] بر كافران سرفرازند در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى‏ترسند اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد مى‏دهد و خدا گشايشگر داناست." {آیه ۵۴ سوره مائده}

روزی قدس قطعا آزاد خواهد شد اما آن روز سهم ما در آزادی پاره‌ی تن اسلام چقدر خواهد بود؟!


پی‌نوشت1: وقتی صحبت از تحریم کالاهای صهیونیستی می‌شود، خیلی از همین دوستان خودمان گله می‌کنند که شما مبارزه با اسرائیل را به یک نوشابه یا نسکافه یا گوشی موبایل، خلاصه و تحقیر کرده‌اید. نظر حقیر این است تا ما نتوانیم از نوشابه‌ی سر سفره‌مان به خاطر آرمان‌هایمان نگذریم از بزرگترین سرمایه‌ها یعنی مال و جانمان هم نخواهیم توانست گذشت؛ حتی اگر بخواهیم اما نمی‌توانیم.

پی‌نوشت2: خیلی از دوستان در سند صهیونیستی بودن کالاهایی مانند کوکاکولا و نوکیا و ... تشکیک می‌کنند. عرض به حضورشان صهیونیستی بودن این کالاها و خیلی کالاهای دیگر توسط گروههایی عمدتا دانشجویی تحقیق و اثبات شده‌است. اگر چنین هم نبود احتمال صهیونیستی بودنشان هم کافی بود برای بازنگری در مصرف آنها. اگر دیوانه‌ای به  ما بگوید در لیوان آبی که دستتان هست یک قطره سم ریخته شده، آیا به حکم حرف این دیوانه تردیدی در نوشیدن این آب نمی‌کنیم؟!

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

به کنار دستم گفتم: شنیدی سومالی چه خبره؟ گفت: نع! به کنار دستش گفتم: وضعیتشون خیلی خرابه. 29000 کودک فقط به خاطر گرسنگی مُردن، اینترنت عکساشو گذاشته، حتما برو ببین. گفت: من شبانه روز اینترنتم اما مدل لباس‌ها رو چک می‌کنم. وااااااای من نمی‌تونم ببینم، تحملشو ندارم.

اون روز ما سه نفری از گلزار شهدا داشتیم برمی‌گشتیم!

شماره حساب 284000 موسسه مالی و اعتباری مهر وابسته به بسیج سازندگی ویژه کمک به قحطی زدگان سومالی

شماره حساب 99999 جمعیت هلال احمر جمهوری اسلامی نزد بانک ملی ایران ویژه قحطی زدگان سومالی


دل‌نوشت: 

ای سینه‌ی فراغ آمرزش! ای بال‌های گشوده‌ی رحمت! به عزتت سوگند ای مولای من! که اگر از در خانه‌ات برانی‌ام هم نمی‌روم و دست از ستایش تو نمی‌کشم

و این به‌خاطر دریافتی است که از مهربانی و کرامت بی‌نظیر تو نصیبم شده‌است.

{شکوای سبز (دریافتی از دعای ابوحمزه‌ی ثمالی)، سید مهدی شجاعی}

پی‌نوشت: ببینید و خدایا! بی‌دردی‌هایم را ببخش

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

اگر «جهادی» را شیوه‌ای برای زندگی در نظر بگیریم، پس «زندگی جهادی» دارای ویژگی‌هایی خواهد بود که به موجب آنها عنوان جهادی برایش انتخاب شده است. زندگی جهادی یا زندگی مجاهدانه دارای گزاره‌هایی است که قطعا با قوانین و مقیاس‌های مادی جهان ماده قابل سنجش و ارزیابی نیست. گام اول در زندگی جهادی خارج کردن «خود» از اصالت است و لذا در همین گام اول، جهادی زیستن تمام معادلات جهان مدرنیته را، که روی «فردیت انسان» بنا شده است، به هم می‌ریزد.

«حاج عبدالله والی» یکی از الگوهای عرصه‌ی جهاد است که در عصر نه چندان دور و در همین دنیای مدرنیته، جهادی زیست و نام خود را در میان «مجاهدان فی سبیل الله» جاودانه کرد.

همان مریدی که بنا به سفارش مرادش جهاد در جبهه‌ی جنوب و غرب را رها کرد و به جبهه‌ای شتافت با خصمی هفت سر که گرسنگی، بیماری، فقر اقتصادی و فرهنگی، موقعیت جغرافیایی، شرایط اقلیمی و ... گریبان‌گیر هزاران مسلمان شیعه در یکی از دور افتاده‌ترین و فراموش شده‌ترین نقاط ایران یعنی «بشاگرد» بود. برای شناخت حاج عبدالله والی ابتدا باید بشاگرد را شناخت تا عظمت و سختی مجاهدات آن مرد قدری روشن شود. چرا كه به گفته‌ي  همه‌ی آنانی که  هر دو جبهه را تجربه کرده‌اند، جهاد در بشاگرد سخت‌تر از جهاد در جبهه‌های غرب و جنوب بود. با مرور خاطرات حاج عبدالله، آنچه بیش از همه شگفت می‌آید «اراده و همت» این مجاهد نستوه است که با وجود مشکلات و سختی‌های بشاگرد، که در حد تصور اذهان ما نیست، «تصمیم» به تغییر و تحول در آن منطقه گرفت. او تصمیم گرفت تا به رسالت خود در مقابل امام و انقلاب و ولی‌نعمتان ملت، عمل کند و مردم مظلوم این منطقه را از کنج یادهای فراموش شده بیرون بیاورد؛ حاج والی روی این تصمیم خود «ماند» و هجرت کرد. هجرت پیامبرگونه‌ی او 23 سال طول کشید و سرانجام بعد از بیست و سه سال مجاهدت، در اردیبهشت سال 84 در اثر عارضه‌ی قلبی به دیار باقی شتافت. حزن و اندوه بشاگردیان در فراق این یار بشاگرد، شنیدنی و دیدنی است. حاج عبدالله والی در طول این زندگی مجاهدانه‌اش ثابت کرد تربیت شدگان مکتب خمینی، همان گمنامانی هستند که در گمنامی قادرند کارهای بزرگی انجام دهند، کارهایی که در هیچ معادله‌ای جز « وَ لَیَنصُرَنَّ الله مَن یَنصُرُه» جای نمی‌گیرد.

«خمینی شهر» شهری در دل بشاگرد، یادگار حاج عبدالله و همت پولادین اوست. این مجاهدان همان آیات الهی هستند که حجت را تمام می‌کنند و تکلیف را سنگین؛

«تا خمینی شهر» عنوان کتابی است که زندگی مجاهدانه‌ی حاج عبدالله والی از ابتدای هجرت او به بشاگرد تا سال  66 را روایت می‌کند. خاطره‌ی زیر روایتی است از برادر ایشان، حاج محمود والی، که گوشه‌ای از ذکر عملی حاج عبدالله را نمایش می‌دهد و بی‌ارتباط با این روزهای ما و شرایط اسفناک مردم کشورهای آفریقا نیست؛

ماه رمضون بود، حاجی برای سرکشی رفته بود سمت "بَرکُهنک"، وقتی برگشت خمینی شهر اذان مغرب رو گفته بودن، اما حاجی افطار نکرد، حالش خیلی بد بود، گفت: رفتم تو یه رستایی که چهل، پنجاه  نفر بیشتر جمعیت نداشت. اینها شاید فقیرترین آدمهای منطقه بودن، تو کپرهاشون هیچی برا خوردن نبود، همه هم روزه بودن!

حاجی تو اون گرما، با زبون روزه رفته بود و اومده بود، گفتم: حاجی! حالا بیا افطار کن، بعد یه فکری می‌کنیم.

گفت: نه، محمود! همین الآن غذای آماده و برنج و آرد و روغن بردار. با علی داستانی برید به اینها برسونید، تا امشب غذا بهشون نرسه من افطار نمی‌کنم. محمود! هیچی نداشتن.

واقعا هم رفتیم و برگشتیم حاجی افطار نکرده بود. وقتی مطمئن شد غذا رو بهشون رسوندیم روزه‌اش رو باز کرد.


پی‌نوشت : یادش بخیر ایامی که رسانه‌ی ملی صحبتهای آقا رو سر ساعت ۱۰ شب پخش می‌کرد هرچند تمامش را نه اما اکثریتش را چرا. چند روز پیش آقا در جمع کارگزاران نظام بیانات مهمی داشتند و امروز در جمع دانشجویان و تشکل های دانشجویی؛ انگار مهمترینی هم برای صدا و سیما بوده است. ثلمه‌ای که از بابت عدم پخش "سقوط یک فرشته" حتی برای یک شب به کشور و نظام وارد خواهد شد، جه کسی پاسخ باید می‌داد؟! بگذاریم صدا و سیما به رسالت خود عمل کند ما را چه کار به این کارها! حتما بخوانید.

 دل نوشت:

سرور من! سید من! مولای من!

کوه آرزوهایم اگر چه سر به آسمان می‌کشد،

اما رهتوشه‌ی رفتارم حقیر و زشت و شرم‌آور است.

تو نعمت عفوت را با پیمانه‌ی آرزوهایم ببخش نه با ظرف کوچک و آلوده‌ی اعمالم.

و مرا به تلافی بدی‌هایم مجازات مکن

که شان کرامت تو برتر از مجازات گنهکاران است

و ظرفیت حلم تو افزون‌تر از کیفر تبهکاران.

و من ای آقای من! پناهنده‌ی فضل تو شده‌ام، به کرم تو دخیل بسته‌ام

و از تو، از خشم تو به دامن مهر تو گریخته‌ام

و دل به آن سطر از کتاب عفو تو خوش کرده‌ام که گنهکاران خوش‌گمان به خویش را وعده‌ی بخشش عطا فرموده‌ای.

و من مگر چیستم ای خدا و چقدر وزن وجودی من است و چه جایی از پهنه‌ی بیکران عفو تو را اشغال می‌کنم؟

پس به کرامتت بگذر و از دریچه‌ی عفوت به این خطاکار بنگر.

 

{شکوای سبز (دریافتی از دعای ابوحمزه‌ی ثمالی)، سید مهدی شجاعی}

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

گزیده ای از صحبتهای آقای جلیلی پیرامون عدالت رسانه ای در برنامه ی راز

پیش‌نوشت: سری جدید برنامه‌ی «راز» در شبهای ماه مبارک رمضان از ساعت 23:15 تا 1 بامداد از شبکه 4  به‌طور زنده روی آنتن می‌رود. توصیه اکید می‌شود از دست ندهیدش. دو برنامه‌ی اول با موضوع «عدالت، آزادی بیان و خطوط قرمز» و با حضور بزرگوارانی چون آقایان سلیمی‌نمین و محسنی اژه‌ای و رهبر و دهقان پخش شده است. در برنامه‌ی شب دوم آقای وحید جلیلی، سردبیر مجله راه و فعال فرهنگی، پشت تلفن آمدند و صحبتهایی در باب عدالت کردند که حیفمان آمد شما استفاده نکیند. متن زیر گزیده ای از صحبتهای ایشان در این برنامه هست.


معتقدم که عدالت رسانه ای حتی برعدالت قضایی هم مقدم است. بحث را، اگر چه بحث خیلی خوبی است، یکی از مصادیق ظلم می‌دانم. به این معنا که بحث به این مهمی در یک برنامه‌ی  یک ساعته، دوساعته راجع بهش بحث می‌شود در حالیکه در مورد مسائل بسیار کم اهمیت‌تر، در مورد یک بازی فوتبال گاه می‌بینید که دهها ساعت برنامه‌ی رادیویی تلوزیونی پخش می‌شود و این مسائلی که اینقدر اهمیت دارد متاسفانه بهش به اندازه‌ی کافی پرداخت نمی‌شود... واقعا فکر می‌کنم یک صدم از نظر بررسی لیگ برتر، ما به بررسی قوه قضائیه بپردازیم اتفاقات بزرگی توی کشور خواهد افتاد. نوع بحث‌هايي كه بزرگواران مطرح کردند از نگاه من بحث جزئی و فرعی است. چرا؟ به خاطر اینکه بحث قضا یک بخش از نظام قضایی دینی ماست؛ نظام نظارتی جامعه در مکتب اسلام است. اسلام یک مکتب جامع است؛ همان اسلامی که دقیق‌ترین احکام قضائی را دارد ... همان اسلام هم امر به معروف و نهی از منکر را بحث کرده ... در نظام جمهوری اسلامی یک اصل داریم راجع به قوه قضائیه، اصل 156 قوه قضائیه را بحث کرده ولی تو اصول عمومی، ما اصل هشتم را داریم که راجع به یک وظیفه‌ی مهم و همگانی و متقابل به نام امر به معروف و نهی از منکر. اصل هشت می‌گوید: در جمهوری اسلامی ایران دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر وظیفه ای است همگانی و متقابل بر عهده‌ی مردم نسبت به یکدیگر؛ دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت. شرایط و حدود و کیفیت آن را قانون معین می‌کند.

خب، خیلی جالب است؛ اساتید الآن دارند بحث می‌کنند مثلا فلان بند فلان تبصره‌ی مثلا قانون فلان مشکل دارد. من می‌خواهم عرض بکنم که 32 سال از تصویب اصل هشت قانون اساسی می‌گذرد و هشت تا مجلس و ده تا دولت آمدند و هیچکدام از آنها نسبت این اصل اهتمامی نداشتند. یعنی هنوز که هنوز است قانون امر به معروف و نهی از منکر، بعد از 32 سال، تصویب نشده. آقایان نمایندگان مجلس وقت نداشتند چون در مجلس برای لایحه‌ی اخذ ورودی برای بازدیدکنندگان موزه‌های تخصصی بحث می‌شود؛ لایحه‌ی موافقت نامه‌ی همکاری بین دولت جمهوری اسلامی ایران و دولت بلاروس در زمینه‌ی پیشگیری و کاهش سوانح؛ لایحه‌ی موافقت‌نامه، استرداد مجرمین و فلان؛ لایحه‌ی الحاق دولت به موافقت‌نامه‌ی بین‌المللی روغن و کنسرو زیتون بحث می‌شود در مجلس، ولی بعد از هشت دوره هنوز نیامدند اصل مهم امر به معروف و نهی از منکر را تصویب کنند ... همین قانون را چرا قوه‌ی قضائیه لایحه نبرده برایش؟ چرا مجلس شورای اسلامی در هشت دوره و دولت در ده دوره این کار را نکردند؟ ... اگر آزادی بیان ذیل امر به معروف و نهی از منکر تعریف نشود به طور طبیعی ذیل گفتمان‌های وارداتی قرار می‌گیرد... قوه قضائیه باید برنامه‌ی خودش را اعلام بکند که برای گسترش آزادی‌های مشروع من این برنامه را دارم. توجه داشته باشید، ماهنوز 32 سال است انقلاب کردیم و نظام فاسد سلطنتی را از جامعه‌مان زائل کردیم. صدها سال این جامعه درگیر فضای استبدادی بوده، ساختارهای حکومتی بوده که اینها از مداخله‌ی آحاد مومنین در اصلاح جامعه و نظارت بر قدرت نه تنها تشویق نمی‌کردند بلکه مانع‌اش می‌شدند. نظام جمهوری اسلامی باید تلاش بکند که این فضا را تشویق بکند. شما در زیرنویس آوردید که «خط قرمز آزادی»، به نظر من خط قرمز را نظام جمهوری اسلامی اینطور باید تعریف بکند که ما نه تنها حق بیان که تکلیف بیان داریم. اگر روزنامه‌ای، اگر نشریه‌ای قرار است به دادگاه برود در جمهوری اسلامی به نظر من باید برای این به دادگاه برود که بگویند آقا شش ماه بر تو گذشت، سه سال بر تو گذشت و تو با هیچ منکری برخورد نکردی. تو را محاکمه می‌کنیم به خاطر اینکه با منکرات برخورد نکردی؛ به مجموعه‌ی نظام کمک نکردی برای مبارزه با فلان مفاسدی که وجود دارد. اینها به نظر من بحثهای مهمی است که اگر ما به اینها بپردازیم، اگر این زیر ساختها را که طبق قانون اساسی موظف هستند قوای ما که این کار را بکنند، اگر این زیر ساختها فراهم شد که به نظر من یکی از مهمترین‌هایش همین اصل 8 قانون اساسی است، اصل مهجور، اصل مغفول و مظلوم امر به معروف و نهی از منکر در جمهوری اسلامی است، اگر این بهش پرداخته بشود خیلی از مشکلات ما حل می‌شود ... ما باید از همان اصل نظارت عمومی آغاز بکنیم و اجازه بدهیم که بخش مهمی از نظارت را و اصلاح امور را خود مردم انجام بدهند. این پشتوانه‌ی قانونی می‎خواهد؛ پشتوانه‎ی اجرایی می‌خواهد؛ فرهنگ‌سازی می‌خواهد. فقط امیدوارم رسانه‌ی ملی به این بحثها بپردازد.


پی‌نوشت1: برنامه شب دوم «راز» بیشتر حول اقدامات قوه قضائیه در امر عدالت و آزادی بیان چرخید. هر چند از مجلس هم دکتر دهقان تشریف آورده بودند اما به جز اشاره‌ی کوتاه آقای جلیلی، صحبت جدی درباره وظیفه‌ی مجلس نشد. نماینده‌ی قوه مقننه هم خوب دست خود را پیش می‌گرفتند تا پس نیافتند. «حرّیت» نمایندگان مجلس چیزی هست که روز به روز پررنگتر می‌شود. یاد جمله‌ی تاریخی جناب نماینده‌ی تهران در مخالفت با طرح نظارت بر مجلس شورای اسلامی افتادم. خان خانی به شیوه‌ی جدید را بخوانید.

پی نوشت2: صحبتهای آقای جلیلی با همین مضامین را شنیده بودم اما شنیدن از تلوزیون یک چیز دیگه بود. فکر می‌کردم بعد از صحبتهای ایشان فضای گفتگوی برنامه عوض می‌شود اما زهی خیال باطل.

پی نوشت3: در طول برنامه چندین بار از اقدامات در راستای عدالت آیة الله آملی لاریجانی، ریاست محترم قوه قضائیه، صحبت به میان آمد. این نشانگر نبود «عدالت سیستمی» در قوه قضائیه هست. اگر اجرای عدالت قائم به شخص باشد یعنی برای شادی روح عدالت عزیز، فاتحه.

پی نوشت۴: وبلاگ وحید جلیلی و این یکی را هم ببینید.

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

سالهاست که با فرا رسیدن فصل تابستان، اخبار مربوط به وضعیت راه‌ها و جاده‌ها بیشتر از دیگر زمانها شنیده می‌شود. اما چندسالی است در کنار این اخبار، تحلیل‌ها و نگرانی‌هایی هم از وضعیت پوشش زنان در جامعه به چشم می‌خورد و اخیرا نیز اخبار جسته و گریخته‌ای از ضرب و شتم افرادی که خواسته‌اند به وظیفه‌ی امر به معروف و نهی از منکر در قبال زنان بدحجاب عمل کنند. «حجاب» ارزشی فطری است و نه قانون قراردادی که دین وضع کننده‌ی آن باشد. بعنوان مثال جایگاه «حجاب» در فرهنگ ایرانی به دوره‌ی قبل از ورود اسلام به مرزهای فکری و جغرافیایی ایرانیان برمی‌گردد. در ایران باستان زنانی که از موقعیت اجتماعی بالاتری برخوردار بودند، حجاب بیشتری نیز داشتند و با پائین آمدن شان اجتماعی حجاب کم رنگتر می‌شد.

***

با سیطره‌ی فرهنگ مدرنیته برجهان، که «سود مادی» خدای خدایان شد، ارزش‌ها و ضد‌ارزش‌ها نیز با مقیاس خدای جدید تعریف شد و هر آنچه در کنار مدرنیته قرار گرفت، ارزش و هر آنچه در مقابل آن قرار گرفت، ضدارزش شد. در این میان «بی عفتی و بد حجابی» که کمترین نتیجه‌اش تولید بازار مصرف برای کارخانجات حاکمان دنیای مدرنیته است، ارزش دنیای مدرنیته شد تا جائیکه خیلی از جوانان مسلمان ایرانی بدون هیچ اطلاعی از ماهیت قضیه، در شعاع این فرهنگ سرمایه‌داری قرار گرفتند و شد آنچه می‌بینیم.

امروزه وقتی از خانه بیرون می‌آیی و وضعیت زنان جامعه را مشاهده می‌کنی بی آنکه سلول‌های خاکستری مغزت را به زحمت بیاندازی، متوجه می‌شوی بحران «بی عفتی و بد حجابی» در تمامی شئون و سطوح جامعه رسوخ کرده است. چه در میان قشر تحصیلکرده‌ی دانشگاهی و چه در میان زنان و دختران کارگر تولیدی‌ها که عصرها در اتوبوس خط واحد با آنها هم صحبت می‌شوی. چه بچه بالاشهری باشد و چه بچه پائین شهری، «بی عفتی و بد حجابی» هیچ تبعیضی روا نداشته و توزیع عادلانه‌ای!! داشته است.

***

چند سال پیش معاون وزیر کشور مهمان دانشگاهمان بود. آن روزها نیروی انتظامی تازه طرح حجاب و عفاف خود را شروع کرده بود. دانشجوی پسری پشت تریبون رفت و گفت: کجای قرآن نوشته که زن نباید چکمه بپوشد؟ پس چرا نیروی انتظامی دختران چکمه پوش در رشدیه را دستگیر میکند؟ سوالش چنان سطحی و بی‌پایه بود که هر کسی اندکی غیرت دینی همراه با اطلاعاتش  را می‌داشت لااقل می‌توانست نگاه به قرآن عده‌ای جوان در آن جلسه را اصلاح نماید اما جناب معاون وزیر به جای دفاع از قرآن و سپس ارائه‌ی موضع خود، جواب داد: ما با طرح نیروی انتظامی کاملا مخالفیم. من نیز از روی همان صندلی که نشسته بودم پرسیدم: چه کاری از طرف دولت در این زمینه انجام گرفته است؟ و پاسخ شنیدم: باید کار فرهنگی در این زمینه انجام شود و کار فرهنگی زمان بر است!!!!(لطفا تعجب کنید، نکردید هم نکردید اما یادتون باشه آخرش تعجب کنید)

***

شش سال است که دولت آقای احمدی نژاد با شعار عدالت و رویکرد اصولگرایی روی کار آمده اما هنوز آن وعده‌ی فرهنگی که جناب دکتر برایمان داده بود، محقق نشده است. قد و آستین مانتوهای زنان مسلمان وطنم هر روز کوتاهتر و پارچه ی آن نازکتر و بدن نماتر و مقدم بر آن عفت و حیایشان رقیق‌تر می‌شود و مسئولین فرهنگی ما هنوز از طراحی «لباس ملی» سخن می‌رانند و سمینار و همایش می گذارند. کشف اتم هم اینقدر زمان بر نبود!

نمی‌خواهم باور کنم که ترویج ملی‌گرایی، همایش‌های میلیاردی برای ایرانیان خارج از کشور که بی‌تعارف خیلی‌هایشان در دوران سختی انقلاب و کشور فرار را برقرار ترجیح دادند، جشن نوروزی چند میلیاردی، وام‌های نجومی به بازیگرانی که در خوشبینانه‌ترین حالت بیگانه با فرهنگ ایران و ایرانی و ذوب در تمنیات خویش اند و ... آن وعده‌ی فرهنگی جناب دکتر برایمان است. اگر با این کارهای انگشت شمار می‌توان نتیجه گرفت که برآیند لیبرالیزم در دولت احمدی‌نژاد بیشتر از دولت‌های دوم خردادی و سازندگی است، پس خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند و اگر این نتیجه حاصل نشد اقدامات رسانه‌ای نشده‌ی شش سال اخیر به احتمال قوی به این نتیجه ختم خواهد شد و باز خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند. نه اینکه فکر کنید معتقدم سخن دکتر عباسی وحی منزل است اما سخن دور از واقعیت هم نیست.

***

در جامعه ی اسلامی، حاکمیت نقش اساسی در پیاده و نهادینه کردن ارزش‌های دینی دارد و نهادینه کردن ارزش‌های دینی، هم مستلزم قانون و برنامه‌ی خوب است و هم ضمانت اجرایی قوی نیاز دارد. اما اینها سبب نمی‌شود تمام نارسایی‌ها و کم‌کاریها را به پای نبود قانون خوب نوشت. ارزش‌های جامعه مخصوصا جامعه‌ی دینی مانند قوانین راهنمایی و رانندگی نیستند که با تصویب مجلس و اجرای دولت نهادینه شوند. کار فرهنگی، که «بزرگراه فرار» اکثر قریب به اتفاق نهادها و ارگان‌های ذی‌ربط با موضوع شده است، قبل از هر چیز نیازمند به تعریف و سپس پیاده سازی و تعمیق و در عین حال تسریع در این روند دارد که این کار جز با بسیج تمام نیروهای مرتبط اعم از قوای سه‌گانه و رسانه‌ها و نهادهای فرهنگی خارج از چارچوب سه قوه، صورت نمی‌گیرد. «حجاب» نیز به عنوان مهمترین مقوله‌ی فرهنگی امروز جامعه‌ی ایرانی، نیازمند آن است تا در صدر برنامه‌های فرهنگی نهادها قرار گیرد تا بیش از این جامعه را دچار تشنج نکند. هر روز که می‌گذرد «بی عفتی و بدحجابی»  اولویت خود را از لیست دغدغه‌های افراد جامعه از دست می‌دهد و به امر عادی تبدیل می‌شود و خطر عادی‌سازی معظل بیشتر از خطر خودِ معظل است. در چنین شرایطی است که کارهای فرهنگی بلند مدت، هرچند قوی، نوش‌دارویی بعد از مرگ سهراب خواهد بود. نگاه به جامعه‌ی امروز ایران موید این ادعاست که «بی‌عفتی و بدحجابی» متاسفانه آنطور که باید ذهن مسئولین امر را به چالش نکشانده است. در بین عامه‌ی مردم نیز دو دسته بیشتر به چشم می‌خورند؛ دسته‌ای که بی‌عفتی و بدحجابی امری عادی برایشان شده و کم نیستند افرادی در این دسته که از این اوضاع رو به رشد بی‌عفتی استقبال نیز می‌کنند و دسته‌ی دوم هم کسانی هستند که نگران آینده‌ی این ارزش دینی بوده و به دنبال راه حل و یا لااقل راهی هستند تا نگرانی خود را ابراز و البته وجدان خود را آسوده کنند و معمولا ابراز نگرانی آنها فاقد پشتوانه‌ی فکری و فرهنگی قوی بوده و در قالب تجمعات محدود و بعضا نمایشی و یا راهپیمایی‌های بعد از نماز جمعه با شعارهایی تکراری و گاها ضدارزشی و ضدفرهنگی و ضداخلاقی ظاهر می‌شود و نتیجه‌اش تنها تخلیه‌ی انرژی متراکم این دسته و هدر رفت آن می‌باشد و ضمنا آسودگی وجدان عده‌ای و نه همه‌ی آنها.

اما هیچ قابل انکار نیست که اولین مسئول در قبال زیر پا گذاشتن یک ارزش دینی و آلوده کردن فضای فرهنگی و روانی جامعه، قبل از شرایط اجتماعی و مسئولین جامعه‌ی اسلامی، خودِ فردِ زیر پا گذارند می‌باشد. چرا که اوضاع اجتماعی، در نامطلوبترین حالت، فقط نقش «دعوت کنندگی» را دارند و هیچ عذری برای افراد در جهت کنار گذاشتن قدرت تفکر نمی‌تواند باشد. خصوصا اینکه «حجاب و عفت» نه تنها پشتوانه‌ی منطقی و عقلی دارد بلکه امری فطری نیز هست. لذا حجم تبلیغات و فعالیت‌های ضددینی و کم‌کاری مسئولان جامعه‌ی دینی نمی‌تواند «عقل و فطرت» فرد و «تربیت خانوادگی»، در لزوم با حیا بودن و حفظ عفت و نجابت و حجاب را از اولویت خارج کند.

به هر حال، کارنامه‌ی ما در ارزشی به نام حجاب این است که می‌بینیم.

همین مطلب در صراط نیوز


پی‌نوشت۱: "رویش" متولد شد، اما هنوز سقفی بالای سرش نیست و برای مظلومیت رویشیان همین کافیست. شعبان ماه مبارکی است، تولدش مبارک. انشاالله از "رویش" خواهید شنید.

پی نوشت۲: آیات 30 و 31 سوره‌ی نور تقدیم به همه‌ی کسایی که عادت کرده‌اند انگشت اتهامشان رو همیشه به سمت خانم‌ها دراز کنند. ایهاالناس از آقایان چیزی در متن نیومده اما خدا حفظ عفت برای آنها را مقدم بر خانم‌ها کرده است.

پی‌نوشت۳: کماکان سوم تیری هستیم.

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

چند روز پیش به خاطر کاری برای اولین بار پایم به سازمان صداوسیمای استان باز شد. ورود از درب بزرگ سازمان ممنوع بود سربازی هم دم در مراقب بود که کسی غیرقانونی وارد نشود. از اتاقی که مخصوص ورود است رفتم داخل. اتاق کاملا شیک و باکلاسی بود. چند تا دستگاه مخصوص، شبیه آنهایی که در ایستگاههای مترو وجود دارد، برای ورود به ساختمان تعبیه شده بود. احتمالا کارمندهای سازمان با کشیدن کارت می‌توانند رد شوند. اما افراد متفرقه‌ای مثل من باید قبلا با کسی هماهنگ کرده باشند و نگهبانی در کامپیوترش چک کند که آیا کسی به این اسم هماهنگ شده است یا نه تا اجازه‌ی ورود بدهد. بالاخره رفتم داخل اما چطور شد بازرسی نشدم خود معمایی است چون اتاق بازرسی ویژه برادران و خواهران هم  وجود داشت. تشکیلات صداوسیما را از نزدیک دیدن خود عالمی دارد. اصلا فکر نمی‌کردم صداو سیمای استان اینقدر مهم است چون از آن چیزی جز برنامه‌های کلیشه‌ای با آدم‌های کلیشه‌ای‌تر که گاهی مجری‌اند و گاهی بازیگر و گاهی گزارشگر، ندیده‌ام. البته به استثنای تولید و پخش چند برنامه‌ی متفاوت که مانند ستاره‌ی دنباله‌دار بعد از مدتهای طولانی ظاهر شده و بعد از اندکی محو می‌شوند. فیلترهای ورود به سازمان و دستگاه‌ها و سیستم‌های پیچیده‌ی چیده شده در اتاق‌ها خیلی خیلی و خیلی مهم بودن صداوسیما را به آدم القا می‌کردند. انگار واقعا صداوسیما خیلی مهم است! البته در مهم بودن رسانه شکی نیست و اهمیت آن هم به نقشی است که در زندگی اجتماعی و فردی افراد بازی می‌کند تا جائیکه گاهی صداوسیما در تعیین مسیر زندگی افراد هم مهم و موثر واقع می‌شود؛ و اینکه امروزه به اذعان دوست و دشمن، حرف اول را در فرهنگ‌سازی در جامعه، رسانه و مخصوصا صداوسیما می‌زند. امروزه جنگ حق و باطل به جنگ رسانه‌ها رسیده است و خیلی کارشناسان معتقدند این آخرین خاکریز از مقاتله‌ی حق و باطل است. لذا نقش صداوسیما در زندگی و سعادت و شقاوت انسان و به طبع آن جامعه آنقدر پررنگ است که نیاز به اثبات ندارد.

اما به واقع صداوسیما جمهوری اسلامی ایران چقدر توانسته است رسالت خود را انجام دهد و چقدر خواسته است؟! هنوز هم خیلی روستاها و شهرهای دورافتاده در کشور و به دنبال آن در همین استان آذربایجان‌شرقی هستند که صداوسیمای داخلی هیچ پوششی در آنجا ندارد. اخیرا سفری چندروزه به سه تا از روستاهای چاراویماق داشتیم. اکثریت قریب به اتفاق خانواده‌های روستایی ماهواره داشتند. این در حالی است که سطح مشکلات این روستاها آنقدر زیاد بود که در اولین نگاه استفاده از ماهواره در آن شرایط کاملا غیرمنطقی به نظر می‌رسید.

یکی از این سه روستا وضعیت نسبتا بهتری داشت اما مردم دو روستای دیگر با مشکلات مختلف دست و پنجه نرم می‌کردند. دختران روستا به خاطر نامساعد بودن راه و نبود امکانات در روستای خود، با اتمام تحصیلات ابتدایی، فارغ‌التحصیل می‌شوند و علاقه و استعداد خود را فدای کم‌کاری تمام کسانی می‌کنند که می‌توانند کاری کنند اما نمی‌کنند. مادرانی که به علت نامساعد بودن راه مدام در اضطراب‌اند. زمانی در اضطراب سالم به دنیا آمدن فرزند و دیگر زمانی در اضطراب سالم بزرگ کردن آنها و روزگاری در اضطراب آینده‌ی تحصیلی و شغل فرزندانشان. یادم نمی‌رود، عصر یکی از روزها زن جوان روستایی باب صحبت را چنین باز کرد که به علت بیماری مجبور است برای باردارشدن تحت مراقبت باشد و ده بار برای درمان به بیمارستان الزهرای تبریز رفته و با وجود هزینه‌ی بسیار بالای دارو و درمان، به شوق به دنیا آوردن فرزند رنج راه و هزینه درمان را به جان خریده اما همین راهها همچون طوفانی تمام رشته‌هایش را پنبه می‌کند. زن روستایی چنان مشکلاتش را امیدوارانه برایم تعریف می‌کرد که انگار علاج دردش در دستان من است. یا زنی را دیدیم که پسر پنج ساله‌اش به علت تشنج و نرسیدن به موقع به پزشک فلج شده بود و توان راه رفتن نداشت.

 قصه‌ی چنین صحبت‌هایی چنان دردآور است که ناگزیر به لبخندی تلخ منتهی می‌شود. اما آیا رسانه برای این جماعت هم رسانه بوده است؟ رسانده آنچه را که می‌باید می‌رساند؟ آیا این نمی‌تواند جای سوال باشد که چرا قبل از رسیدن امکانات اولیه‌ی زندگی به روستا، ابزار فرهنگ غرب در عمق خانه هایشان نفوذ کرده‌است؟ اگر جای سوال است از که باید پرسید؟ چه چیز جایگزین ماهواره در روستا شده است که انتظار داریم برنامه‌های ماهوراه را نبینند؟ چند نفرشان می‌گفتند که برای بی خبر نبودن از اوضاع کشور و دنیا ماهواره خریده‌اند. نه رسانه‌ی ملی در بین آنها دیده می‌شود و نه آنها در رسانه‌ی ملی دیده می‌شوند. من مانده‌ام این رسانه چطور ادعای ملی می‌کند؟! شاید اگر پایم به سازمان صداوسیما باز نمی‌شد با توجیهات روز هفتمی راحت‌تر می‌توانستم وجدانم را ساکت کنم.

خوب است مدیران و برنامه‌سازان صداوسیما هر صبح هنگام ورود به سازمان، تنها با دیدن تشکیلات ورود به ساختمان، بدانند و بفهمند و باور کنند که خیلی مهم اند تا شاید با کنار گذاشتن تشریفات، فرصتی برای ملی شدن پیدا کنند.

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

س.ش علاقه‌ی زیادی به خوردن چای داشت و چای را لیوانی می‌خورد (شاید الان هم آنطور هست شاید هم نیست). این شدت علاقه‌اش به چای را در اعتکاف 87 کشف کردم. موقع افطار قبل از هر چیز لیوانش را پر می‌کرد و موقع سحری هم بعد از هر چیز باز لیوانش را پر می‌کرد. یکبار که صحبتِ کاملا غیرجدی باهم داشتیم، گفت: «خدا منو با این چای امتحان می‌کنه، امام زمان رو یه طرف میذاره و چای رو طرف دیگه و من هم چای رو انتخاب می‌کنم». من این حرفش را به حساب شکسته نفسی دوستم گذاشتم که الحق و الانصاف همیشه به تقوا و ایمان و فهمش غبطه خورده و می‌خورم. حالا چقدر برای خودش حرفش جدی بود بماند اما برای من بیشتر حالت طنز را داشت. از آن ایام اعتکاف که صحبت‌های جدی زیادی با س.ش در موضوعات اخلاقی و اعتقادی داشتیم، فقط همان جمله‌ی غیرجدی عیناَ در ذهنم ثبت شده‌است. در این مدت سه سال لحظات خیلی زیادی برایم اتفاق افتاده که به یاد آن جمله‌ی س.ش افتادم.

القصه، من همیشه از یک موضوع رنج می‌برم و قصد دارم اینجا این موضوع را فاش کنم! البته نه به این علت که فاش کرده باشم بلکه در این دورانی که قحط الرجال (به معنای آدم نه جنس مذکر) است آنهم اساسی، وقتی انسان‌هایی را می‌بینم که دغدغه‌ی آدم شدن دارند، می‌پذیزم که از آبروی خود گذشته!! نکات ریزی را که تجربه کرده‌ام، در اختیارشان بگذارم تا اگر توانستند! زودتر آدم شوند(ما که نتوانستیم).

همیشه پَستی مردم کوفه حالم را به هم زده مخصوصا با پخش سریال «مختار نامه» که تب «مذمّت کوفیان» خیلی بالا رفته است. بگذریم از مقوله‌ی «مردم کوفه» که جای زیادی برای کاویدن دارد اما هدفم از ذکر «کوفیان» در این نوشتار، در ادامه روشن خواهد شد.

اما اصل قضیه؛ یادم نمی‌آید در شرایط عادی که سفر نباشم بعد از نماز صبحی بیدار بمانم مگر به ندرت. حتی در ایام کنکور، چه از نوع کارشناسی و چه از نوع ارشدش، ترجیح می‌دادم تا پاسی از شب بیدار بمانم اما خواب صبح را از دست ندهم چون می‌دانستم چه ساعت 9 بخوابم و چه 2، بعد از نماز صبح خوابم. یادم هست در دوره‌ی لیسانس که سخترین درسمان آنالیز ریاضی بود، بعد از امتحان آنالیز ن.عطایی گفت: "تا ساعت یک شب درس خوندم بعد خوابیدم و ساعت سه بیدار شدم و باز درس" هرچند چنین چیزی بین دانشجوها آنهم در شب امتحان‌های سخت کاملا عادی است اما من همیشه با شنیدن چنین جملاتی خودم رو به بی‌خیالی می‌زدم که مشکل از من نیست مشکل از اون دوستیه که زیادی خرخونه. اما راستش اصلا فرصت فکر کردن را به خودم نمی‌دادم و از پرداختن به مسئله فرار می‌کردم. مسئله اين نبود كه ن.عطایی چطور توانسته فقط دو ساعت بخوابد لکن جای سوال این بود که چطور ساعت سه بامداد توانسته از خوابش بزند، من حاضر بوده و هستم کلاً نخوابم اما حاضر نیستم وسط خواب بیدار شوم.

«خواب» یقینا در نزد من جایگاه «چای» را دارد در نزد س.ش و صدالبته رفیع تر از آن. یعنی اگر امام زمان را یک طرف بگذارند و خواب را طرف دیگر، اصلا بعید نیست من خواب را انتخاب کنم و همیشه هم ترسم از این است که خدا مرا از این ناحیه امتحان کند. بحث بر سر نخوابیدن و ریاضت کشیدن یا بیداری بین الطلوعین نیست ابداً و عمراً. بحث بر سر «اراده برای پا گذاشتن روی نفس» است. نفس برای اغوا یا اغفال انسان با ابزارهای متفاوتی وارد صحنه می‌شود که خواب یکی از آنهاست. اخیراً جمله‌ای از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) دیدم که فرموده‌اند : «وقتی نفست طغیان کرد، خارش کن» یعنی مجال فکر کردن بهش نده. حقوق بشر و دموکراسی را بیخیال شو و کاملا استبدادی و دیکتاتوری عمل کن. دقیقا مثل قصه‌ی حضرت یوسف که بدون ذره‌ای اندیشیدن و مجال برای عرض اندام نفس، از دام زلیخا فرار کرد و چه فرار کردنی.

انسان‌ها بستگی به روحیه و شخصیتشان، عکس العمل‌های متفاوتی در مقابل فرمایشات نفس دارند. فردی وقتی دلش یک خوردنی را بطلبد آن خوردنی اگر در جزایر قناری هم باشد باید پیدا کند و بخورد؛ یا اگر چیز خوشمزه‌ای را دید اصلا نمی‌تواند از خوردنش منصرف شود. شما حلالش را تصور کنید؛ مثلادر بعد از ظهر داغ تابستانی، خسته و تشنه به خانه رسیده‌اید، در یخچال را باز می‌کنید و با یک قاچ هندوانه‌ی خنک و قرمز روبرو می‌شوید، خوردنش کاملا مباح و حلال است و البته دلچسب و جگر خنک کن. اما برای امتحان نفس چقدر می‌توانید از خوردنش منصرف شوید ولو برای پنج دقیقه؟ بعضی افراد هم، دلشان اسیر چشمشان است و تیر زهرآلود است که یک راست از چشمشان به سینه‌ی دلشان می‌نشیند و مجاهدت برای نگاه نکردن برایشان بسیار سخت است و ...

شب برای نماز صبح، زنگ موبایلت را روی ساعتی تنظیم می‌کنی که اول وقت نباشد (تا صبح از وجدان درد دق نکنی که به خیال اول وقت کِی بیدار شدی؟! و یا دچار قساوت قلب نشوی که به خیال اول وقت کِی بیدار شدی و چرا دق نکردی؟!) آخر وقت هم نباشد و موقع تنظیم تصمیم جدی می‌گیری که در اولین زنگ بیدار شوی؛ اما در عالم خواب همین که موبایلت زنگ زد خاموش می‌کنی؛ بعد از ده دقیقه باز زنگ و باز خاموش؛ بعد از ده دقیقه باز زنگ و باز... حتی دادوبیدادهای مادرت هم که در آن موقع برایت عذاب آورتر از هر چیز است، فایده ای ندارد تا اینکه از روشنایی آسمان که از پنجره به اتاق زده، می‌فهمی که الان اگر بیدار نشوی قضا شده است.

بعضی‌ها مثل من که کوفی محبّ را از شمر معاند بدتر می‌دانند، برای نماز صبح دغدغه‌ی اول وقت را ندارند بلکه دغدغه‌ی قضا نشدن را دارند. این خیلی زجرآور است که خودت را در برابر نفس طغیانگرت ناتوان احساس کنی. چاره‌اش چیست، بماند (البته می‌توانید درباره‌اش نظر بدهید) اما هر کدام از ما از ناحیه‌ای به ظرافت امتحان می‌شویم، شاید روزی چندبار و از این امتحان‌های ریز و درشت است که «آدم» ساخته می‌شود.

و آن زمان که مهدی (علیه السلام) بانگ «انا المهدی» را بلند می‌کنند به احتمال قوی بعضی‌ها در خواب‌اند، بعضی‌ها در خوردن چای یا هندوانه، بعضی‌ها در نگاه کردن، بعضیها... آن موقع معلوم می‌شود کوفیان خیلی هم بد نبوده‌اند و امروز چرا اینهمه «العجل» که اتفاقا از ته دل و با خلوص نیت هم هست، کار به جایی نمی‌برند.

****

اصل‌نوشت: مردم خوابند و وقتی مردند بیدار می‌شوند. حضرت فاطمه (سلام الله علیها)


پی‌نوشت: اصلا عنوان خوب برای مطلب پیدا نکردم، پساپس از بی‌مزه بودن عنوان معذرت می‌خواهم. 
نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

امروز ۳۶۵ام است!

فردا هم ۳۶۶ام!

منبع عکس:می‌خواهم زینبی باشم

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

(نقل از: مصطفی الموسوی)

از مخابرات خسته شده بودم، دوست داشتم توی عملیات باشم. در پادگان سر پل ذهاب بودیم که رفتم سراغ آقا مهدی و گفتم: "دیگه نمی‌خوام توی مخابرات باشم." بعد هم ادله‌ام را گفتم، ده دقیقه‌ای صحبت کردم و حرفهایم را به این نتیجه رساندم که اگر در جایی غیر از مخابرات باشم بهتر است. آقا مهدی خوب به حرفهایم گوش کرد و در حین صحبتهایم، حتی یک کلمه هم حرف نزد.

بعد از اینکه صحبتم تمام شد، گفت: "شما روزی چقدر قرآن می‌خونی؟" گفتم: "همین دیگه، ما اینقدر توی مخابرات سرمون شلوغه و صبح تا شب می‌دویم که دیگه وقتی نمی‌مونه که قرآن بخونیم." گفت: "چقدر نهج‌البلاغة می‌خونی؟" گفتم: "ما وقتی برای مطالعه نداریم." همینطور از من سؤال کرد که فلان کار رو انجام می‌دین یا نه، تمام کارهایی هم که می‌گفت، جنبه معنوی داشت. من هم همان جوابها را می‌دادم. آخرش با عصبانیت گفت: "بدبخت، بگو ورشکسته شدم." گفتم: "چرا ورشکسته؟" گفت: "شما با یه ایمان سستی که داشتی، اومدی جبهه. اندوخته دیگه‌ای هم نداشتی. اینها رو خرج کردی، الان چیز دیگه‌ای در بساط نداری. نه مطالعه داشتی، نه قرآن خوندی، نه نهج‌البلاغة خوندی؛ نگو نمی‌تونم توی مخابرات کار کنم، بگو ورشکسته شدم. سرمایه اولیه‌ای رو که داشتی خرج کردی ولی چیزی به اون اضافه نکردی. می‌گی وقت نمی‌کنم، چرا وقت نمی‌کنی؟ روزی یه ساعت در اتاق یا سنگرتو ببند، ولو دشمن هم بیاد، تو کار خودتو انجام بده."

بعد ادامه داد: "هر کسی با یه توانی وارد مجموعه میشه، اگه به اون توان چیزی اضافه نکنه، از نظر فکری ورشکسته میشه." با صحبت‌هایش به من فهماند که دنبال چه چیزی باشم. من هم قانع شدم و از فردای آن روز هم دستورالعمل آقا مهدی را اجرا کردم.

از کتاب "نمی‌توانست زنده بماند"  (از مجموعه یاران ناب - ۱۰) به کوشش علی اکبری، چاپ اول، ص ۵۰

منبع: وبلاگ آقا مهدی


پی‌نوشت: اولین سالگرد شهادت شهید الموسوی رو تازه رد کردیم. برای شادی روحش یه دل سیر درباره‌ی خاطره‌ی فوق تامل کنیم. مخصوصا و مخصوصا و باز مخصوصا و همچنان مخصوصا کسایی که خدای نکرده احساس ورشکستگی می‌کنند آن هم از نوع فکری و معنوی‌اش. عرضم داخل پارانتز به رفقای تشکیلاتی که ما بیشتر باید بیندیشیم...

 

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

قامت خمیده و گیسوی سپید برای زن 18 ساله نشان از غم بزرگی باید باشد. زنی که دختر آخرین فرستاده‌ی خداست، دختری که کوثر است؛ خیر کثیر، خیلی زیاد. اما ناجوانمردی روزگار قامت را خم و گیسویت را سپید کرد. آرزویم بوده و هست که روزی بتوانم مادر صدایت کنم. مادر، چقدر جرات می‌خواهد تو را به این اسم صدا کردن و چقدر شیرین است. در حریمت قدم نهادن، دل می‌خواهد؛ دلی به وسعت کوثر، داغددیده از زخم زخمی کوچه‌ی بنی‌هاشم.

زخمی کوچه‌ی بنی‌هاشم، اولین شهیده‌ی راه ولایت، مگر چه گذشت در کوچه که مجتبی مدتها فقط و تنها فقط گریه کرد؟ مگر چقدر کاری بود ضربه که محسنت جانش را فدا کرد؟ مگر چقدر فاصله‌ بود بین مسجد تا خانه که شیرخدا، فاتح قلعه‌ی خیبر، چندین بار زانوانش زمین را بوسید؟ مگر مسمار در... مگر چه کرده بود خورشید که در بدرقه‌ی پیکر زخمی‌ات غایب بود؟ توان دیدنت را نداشت یا مردم مدینه لایق دینت نبودند؟ مگر علی چه دیده بود در غسلت که حتی زینب، زینت پدر، نیز نتوانست جلوی سیل اشکهایش را بگیرد؟ چقدر برایش سخت بود سپردن تو به خاک، به زمین؛ و زمین وفادار ماند به این امانت.

زخمی کوچه‌ی بنی‌هاشم، حساب سالهای غربت از دستمان خارج شده است و هنوز راز زمین و زمان فاش نشده. شاید نشان از این است که ما لایق هم‌رازی با زمین و زمان نبوده‌ایم.

زخمی کوچه‌ی بنی‌هاشم، فدایی رهبر، شهیده‌ی راه ولایت، سرُ این راز چیست؟ نمی‌دانم. شاید تا زمانیکه ما تنها در مدینه سراغ کوچه‌ی بنی‌هاشم را مي گیریم و تنها در بقیع رد مزار تو را جویا مي‌شویم، این راز، راز خواهد ماند. دریغ از اینکه شاید این کوچه تمام کوچه‌های غربت منتهی به ولایت باشد و این مزار، دل هر پایبند به ولایت. چنانکه فرزندت محمد باقر(ع) در جواب سفاک روزگار که حدود فدک را پرسید، تمام قلمرو جامعه‌ی اسلامی را مال تو و به‌نام تو کرد حضرت. این درس را از مکتب شما آموخته‌ایم که مکان و زمان را دربند تاریخ نکنیم. همان روز که به خانه‌ات حمله آوردند تمام اهل مدینه جز هفت نفر، کوفی بودند، هرچند کوفه هنوز آن‌زمان ساخته نشده بود. همچنانکه کل زمین، کربلای حسینت است و عاشورایش به پنهای تمام زمان.

زخمی کوچه‌ی بنی‌هاشم، در تمام روزهایی که تو دفاع میکردی از مکتب پدرت، چه بسیار بودند مردمانی که همچنان به خیال خود در سرزمین حجاز به گرد خانه‌ی خدا می‌گردیدند تا حاجی شوند. آن زمان که تو دست به کمر مولای دست‌بسته انداخته بودی تا او را به بیعت با زور نبرند، انبوه بودند مردمانی که به گمان خود دست به دستگیره‌ی درب کعبه انداخته بودند و زار می‌گریستند و ضجه می‌زدند. حکایت غریبی است؛ حجی که کعبه‌اش در بنای سنگی خلاصه شود، قربانی منایش چیزی جز حقیقتش نیست. و جای تعجب نیست که باشند سرتراشیده‌هایی که در کربلا در مقابل حسینت صف کشیدند.

زخمی کوچه‌ی بنی‌هاشم، شیعه بودن همیشه پرهزینه بوده است و شیعه ماندن پرهزینه‌تر، که اولینش پرپر شدنت بود، داغی که هنوز تسلا نیافته است. ما شاید فراموش کرده باشیم تاریخ شیعه را و خو کرده باشیم به زندگی بی‌هزینه. همچنانکه فراموش کرده باشیم نشانی کوچه‌ی‌ بنی‌هاشم را و باز در مدینه سراغش را می‌گیریم و باز در گمان گرد خانه‌ی خدا می‌گردیم و باز برای حسینت در کربلای عراق می‌گرییم و باز...

گم کرده‌ایم نشانی را.

مادر، به گمانم کوفه همین نزدیکیست و آن کوچه‌ی زخمی پرراز، در منامه.

 

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

این دو فیلم را کمی باتامل ببینید لطفا

در باب دو فیلم "اخراجی‌های3" و "جدایی نادر از سیمین" حرفهای زیادی گفته شده است. هرچند اعتقادی به رودررو قرار دادن این دو فیلم ندارم اما اتفاقی است که افتاده و هدف از این نوشتار هم ذکر نکاتی است درباره این دو فیلم تا طرفداران هر دو کمی در نگرش خود تجدید نظر کنند.

ابتدا توصیه‌ی اکید می‌شود به دوستان طرفدار پروپاقرص فیلم "اخراجی‌های‌3" که فروش خوب فیلم را به حساب جو سیاسی ایجاد شده درباره‌ی فیلم نگذارند. اگر پیشی گرفتن " اخراجی‌های‌3" از "جدایی نادر از سیمین" نشان از این است که الحمدلله مردم ایران پایبند به کشور و دین و ارزش‌های خود و انقلاب هستند، این نتیجه‌گیری کاملا اشتباه است. هرچند این اصل پابرجاست که ملت ایران پایبند به ارزشهای خود هستند و همچنان پای انقلاب ایستاده‌اند، اما این حقیقت از فیلم اخراجی‌ها نتیجه نمی‌شود که بعضی دوستان با شوروشعف چنین نتیجه‌گیری می‌کنند. هر چند قابل انکار نیست که ده نمکی در لابه‌لای دیالوگهای شلوغ فیلم حرفهایی زده که فقط از او و امثال او انتظار می‌رود که چنین شجاعتی به خرج دهند و در عرصه‌ی سینما این حرفها را مطرح کنند و از این بابت باید خداقوت بهش گفت. اما ده‌نمکی می توانست خیلی هنرمندانه و نه بصورت رک و صریح و البته با حفظ اصول سینمای انقلابی و نه سینمای حال حاضر ایران، این حرفها را به مخاطب برساند. هر چند شاید فضای اپن(open) و گاهی غیراخلاقی و اباحی‌گری و زیر پاگذاشتن خطوط قرمز مکتب، از اقتضائات سینمای حرفه ای هستند و چشمان همه به این فضا خو گرفته و چنین نقدی از طرف صاحبان فن نقد درپیتی و سطحی انگاشته شود، اما خوب است دوستانی که با تفکر امام روح الله آشنایی دارند دوباره تفكرات ايشان در تمام حوزه‌ها  خصوصا حوزه‌ي هنر را مرور نمایند. حضرت امام هميشه شکننده‌ی چارچوبهای مرسوم و غلط بوده‌اند چرا که این چارچوبها را قبول نداشته و خود حرفی برای گفتن و چارچوبی برای نهادن داشتند؛ تا جاییکه اظهارات ایشان در حوزه‌ی سیاست از طرف روشنفکران دلیل بر ناآگاهی سیاسی امام گذاشته شده و می‌شود و به همین خاطر بود که بازرگان امام را وقتی که فرمود:«آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» متهم به نداستن علم سیاست و دیپلماسی نمود و استعفانامه‌ی خود را امضا کرد.

در "اخراجی‌های 3" نیز هر چند ده‌نمکی حرفهای خوبی برای گفتن دارد اما می‌توانست با شکستن چارچوبهای مرسوم در سینمایی که هنوز صدای انقلاب به اکثر شئون آن نرسیده است، حرفهای فاخر خود را در قالب و فیلم فاخر و البته طنز نمایش دهد. فیلم ساز انقلابی آن است که فیلم خود را چنان هنرمندانه و متعهدانه بسازد که نه مارک دولتی و فیلم سفارشی بخورد و نه متهم به کوتاه آمدن از آرمانهایش شود. البته از لحاظ فنی و سینمایی، که صاحبان خود را می طلبد، نیز وجود نقص‌هایی مانند نبودن داستان منسجم  در فیلم چنان واضح است که نیاز به نظر صاحب فن ندارد.

اما آنچه موجب آزردگی خاطر می‌شود همان دوستانی هستند که اول نوشتار اشاره شد. ملت ایران در طول 32 سال بعد از انقلاب نشان دادند که حتی با دید دموکراسی غربی پایبند انقلاب اسلامی هستند که نمونه‌ی اخیر آن انتخابات 88 و در ادامه حماسه ی 9 دی بود. حال سوال از این دوستان این است: مافیای موجود در سینما به معنای قدرتی که به خاطر منافع حزبی و گروهی و مسائل سیاسی و با داشتن پول قادرند معادلات را به نفع خود رقم بزنند، آیا نمی توانسته‌اند رقابتی که بر پایه‌ی پول بنا شده‌است را به نفع خود تمام کنند. اصغر فرهادی که جایزه های فیلم فجر و برلین را درو کرده آیا نمی توانسته با همین پولها و با روش‌های گوناگون که ساده‌ترینش خرید بلیط‌های فیلم خودش است، فیلم خود را در صدر فروش فیلم ها جای دهد؟ اگر چنین بود و فیلم "اخراجی های 3" در ردیف پایین قرار می‌گرفت با دید شما چطور می‌توانستیم ضربه به گفتمان انقلاب را جبران کنیم؟ مگر مستضعفین و پابرهنه‌ها ولی نعمتان این انقلاب و هم آنان اصلی‌ترین نگاهدارنده‌های آن نیستند، کدام روستا و دهی سینما دارد که شما پیروزی جبهه‌ی حزب الله را به رکوردداری "اخراجی‌های 3" گره زده‌اید؟

اما  در میان این نقدها نقطه‌ی قوت "اخراجی های 3" مردمی بودن آن است. «مردم» جایگاه ویژه‌ای در فیلم‌های ده‌نمکی دارند و همین امر یکی از دلایل فروش بالای فیلم‌های اوست. هرچند انتظار این بود که طبقه‌ی جنوب‌شهری و ساکنان شهرستانهای کوچک و روستاها در فرصت پیش آمده در "اخراجی‌های 3" برای اولین‌بار در سینما، عزتمندانه حضور داشته و دیده شوند اما این اتفاق نیفتاد و داغش بر دلمان ماند اما با این وجود در فیلم‌های ده نمکی مردم، چه پایین‌شهری و چه بالاشهری، در کنار هم قرار دارند و یکی بر دیگری ارجحیت اجتماعی ندارد؛ و همین بزرگترین ضعف سینمای به اصطلاح روشنفکری است که مردم را به دو دسته ی نفهم و فهیم بر اساس منزلت اجتماعی  تقسیم کرده‌اند. "جدایی نادر از سیمین" از این دسته فیلم‌هاست و چیز قابل دفاعی ندارد. برگزیده شدن "جدایی نادر از سیمین"  در جشنواره برلین چندان جای تعجب ندارد چرا که با اندک تحقیقاتی روشن می‌شود جشنواره‌های خارجی بخشی از جایزه‌های خود را با نگاه سیاسی تقسیم می‌کنند و تمام فیلم‌های ایرانی که در چنین جشنواره‌های برگزیده شده‌اند یک نقطه‌ی برجسته دارند و آن سیاه‌نمایی از ایران و نمایش فضای خفقان در داخل کشور دراین دسته از فیلم‌هاست. جای تاسف است در جشنواره فیلم فجر،  که به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی برگزار می‌شود، نیز چنین فیلم‌هایی بیشترین جایزه‌ها را می‌گیرند. از طرفی، اظهار نظرهای  طرفداران این فیلم، مکتب فکری آنها را به خوبی نمایش می‌دهد. جدای از کار ضداخلاقی قاچاق فیلم، که برای اثبات ضعف و زبونی آنها دلیل کافی است، اگر نگاهی به اظهارات طرفداران این فیلم داشته باشیم، برآورد این اظهارات تفکر و منشی است که همواره موجب شکست این افراد و جریانات منسوب به آنها بوده است. «مردم» و «احترام به فهم مردم» هیچ جایگاهی در رفتار و گفتار این دسته ندارد. آنها معتقدند گرچه تعداد بینندگان "جدایی نادر از سیمین"  از فیلم رقیبش کم است اما همین تعداد کم در کیفیت انسان بودنشان برتر از تماشاگران فیلمی هستند که کارگردان‌نمای لمپن و بی سواد! آن را ساخته. همین «نگاه از بالا به مردم» موجب شد که شکست خود در انتخابات 88 را تحمل نکنند و طرفداران کاندیدای رقیب را نفهم و بی‌سواد و در اصطلاح شهروند درجه 2 و خود کاندید را هم پوپولیست خطاب کنند. این عده هنوز باورشان نشده که ایران فقط تهران و تهران هم فقط بالاشهرش نیست و این واقعیت چنان کامشان را تلخ کرده که حاضر شدند چه در اتفاقات بعد از انتخابات و چه امروز به تمام حرفهای به ظاهر زیبای خود پشت پا بزنند و یادشان برود که "ادب مزد به ز دولت اوست". اگر "اخراجی‌های 3" در فن سینمایی ضعیفتر از "جدایی نادر از سیمین"  است اما برتری محتوایی آن را هیچ باانصافی انکار نمی‌کند هرچند انتظار از مسعود ده نمکی خیلی بالاتر از این حرفهاست ولی حداقل انتظار از اصغر فرهادی نیز این بود که عزت و آبروی وطنش را به بهای ناچیز تشویشق در برلین نمی‌فروخت.

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

من سالها با جلوه‌فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب انسان تک ساحتی هربرت مارکوز را بی آنکه خوانده باشم طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و بگویند فلانی چقدر می‌فهمد. اما بعد ناچار شدم رودربایستی را با خود، نخست با خودم بعد با دیگران کنار بگذارم و عمیقا بپذیرم که «تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود».

نوشته‌ای از متفکر شهید سید مرتضی آوینی

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

«حکومت، جهت تبلیغ اسلام تشکیل یافته»

شاید کوته فکران که برد دیدشان فراتر از نوک دماغشان نمی‌رود با شنیدن این جمله‌ی شهید مهدی باکری چنین تحلیل کنند که قرار بوده و هست که بعد از پیروزی انقلاب هیئت‌هایی از آخوندها به اقصی نقاط جهان سفر کرده و رساله‌ی عملیه‌ی امام خمینی(ره) را آموزش دهند و این یعنی تبلیغ و اسلام هم یعنی رساله‌ی عملیه. این گروه که از قبل از انقلاب تا به امروز در مسیر انقلاب اسلامی سنگ‌اندازی کرده و می‌کنند بهتر است یکبار دیگر با افزایش برد دید و بینششان تحقیقاتی را در حوزه‌ی اسلام نمایند؛ همان اسلامی که امام خمینی در سال 62 در پیام به رزمندگان در جزایر مجنون فرمودند: «حفظ جزایر، حفظ اسلام است». هنوز بعد از 27 سال این گروه نتوانستند این معادله را حل کنند که چرا حفظ بخشی از خاک یک کشور اسلامی توسط کشور اسلامی دیگر برابر است با حفظ اسلام آنهم توسط کشوری که وارد خاک کشور همسایه شده‌است؟! هدف از این چند سطر مقدمه‌ این است که در ادامه‌ی نوشتار که کلمه‌ی اسلام به کرات تکرار می‌شود، منظور اسلام ناب محمدی است که رسالت امام خمینی تبلیغ آن بوده است و در انجام این رسالت بزرگترین ضربه‌ها و خون‌دل‌ها را از مبلغین اسلامی خورده است که اسلام را در کنج خانه و در عبادات فردی به حصر کشیده‌اند و بزرگترین نگرانی و دغدغه‌ی امام خمینی از ابتدای شروع حرکت خود تا واپسین لحظات زندگیشان، جایگزینی این اسلام به جای اسلام نابی بود که پای آن خون هزاران شهید ریخته‌ شده است.

****

مدتی است اقداماتی از سوی برخی از مسئولین کشوری در حوزه‌های مختلف رخ می‌دهد که به‌جاست قدری کنکاش شود.

قرار گرفتن خبر ورود منشور کوروش به ایران در صدر اخبار اکثر قریب به اتفاق رسانه‌ها درست زمانی که در گوشه‌ای از جهان به کتاب مقدس مسلمانان توهین می‌شود یا وقتی مکتب جدیدی به‌نام «مکتب ایرانی» در سطح کشور مطرح می‌شود و بعد از اعتراض علمای دین ساعتها وقت صرف می‌شود تا اثبات شود مکتب ایرانی همان مکتب اسلامی است و آخر سر هم هیچکس قانع نمی‌شود و... و آخرین موردی که اخیرا توجه من را به خود جلب کرد اقدام قابل تامل سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و مترو تهران در جهت پاسداشت و یا معرفی انقلاب اسلامی برای مردمی بود که هنوز از عوارض فتنه‌ی سال 88 با محوریت شعار «جمهوری ایرانی» رها نشده بودند؛

اینها نمونه‌ای از اقداماتی است که در چندسال اخیر برخی نگرانی‌ها را برانگیخته است. وجه اشتراک این اقدامات با اقدامات دوران تصدی پستهای مهم مملکت توسط تجدیدنظرطلبان این است که هر دو گروه از ذات انقلاب فاصله گرفته‌اند با این تفاوت که تا 6 سال قبل گفتمان غربگرایی دنبال می‌شد و امروز گویا گفتمان ملی‌گرایی. هرچند حجم انحرافات با هم بسیار متفاوت است اما عقلانیت اقتضا می‌کند که از تاریخ عبرت گرفته و جلوی انحراف را از ابتدا بگیریم یا در حد توان خود، خطر آن را گوشزد کنیم. بعنوان نمونه همین اقدام شهرداری و مترو تهران حامل این پیام است که  مسئولین ذی‌ربط در معرفی انقلاب اسلامی به نسل‌هایی که آن را درک نکرده‌اند، درست عمل نکرده و نمی‌خواهد بکند. چرا که اگر درست عمل کرده ‌بودند جوان نسل سومی چنین تحلیل غلط و ابتری از انقلاب ارائه نمی‌داد و اقدام شهرداری و مترو برای نهادینه کردن چنین برداشت‌هایی از انقلاب در سطح جامعه، موید ادعای دوم است. خطری که چنین اقداماتی تاریخ معاصر کشور را تهدید می‌کند فقط در حد تاریخ نخواهد ماند چرا که انقلاب پدیده‌ای صرفا تاریخی نیست که سال 42 شروع  شده باشد و در تاریخ 22 بهمن 57 به انتها رسیده باشد. این تحریف عمدتاً آرمان‌های اصلی انقلاب، که آرمان‌های فراملی هستند، را تهدید می‌کند و با تحریف یا حذف این ‌آرمان‌ها، انقلاب در مسیر تکامل خود دچار مشکلات اساسی و جدی خواهد شد و علاوه بر این، الگو بودن انقلاب اسلامی ایران برای تمام آزادگان و مستضعفان جهان علی‌الخصوص مردم مسلمان منطقه، خود به خود از بین خواهد رفت و این چیزی است که جبهه‌ی استکبار امروزه بیشتر از هر روز به دنبال آن است.

مطمئن‌ترین و کوتاهترین راه شناخت هر انقلاب از جمله انقلاب اسلامی ایران، بررسی تفکرات و آراء موسس انقلاب می‌باشد؛ لذا در ادامه قسمت‌هایی از وصیت‌نامه‌ی حضرت امام خمینی مورد بررسی قرار گرفته است تا هم معرفتی از انگیزه و هدف انقلاب اسلامی ایران به دست آید و هم انگیزه‌‌ی حرکتی باشد برای جویندگان حقیقت تا بیشتر در این زمینه بررسی و تحقیق نمایند.

در وصیت‌نامه‌ی امام خمینی بدون در نظر گرفتن‌ مقدمه‌ی آن، 117 بار کلمه‌ی «اسلام»، 118 بار  بار کلمه‌ی «اسلامی»، 31 بار کلمه‌ی «ایران»، 1 بار کلمه‌ی «ایرانی»، 11بار کلمه‌ی «ملی» و 13 بار کلمه‌ی «میهن» تکرار شده است. تنها در مقدمه‌ی آن 17 بار «اسلام»، 11 بار «اسلامی» و 6 بار «ایران» تکرار شده است و سه واژه‌ی دیگر اصلا در مقدمه نیامده‌اند. یعنی در مجموع وصیت‌نامه‌ی امام همراه با مقدمه‌ی آن، کلمات «اسلام»، «اسلامی»، «ایران»، «ایرانی»، «ملی» و «میهن» به ترتیب 134، 129، 37، 1، 11 و 13 بار آمده است؛ "تو خود حدیث مفصل بخوان از این آمار".

اما برای روشن‌تر شدن موضوع، پاره‌هایی از وصیت‌نامه‌ی ایشان مورد بررسی قرار می‌گیرد؛

امام خمینی هدف و انگیزه‌ی مردم ایران را از قیام و انقلاب که آن را با انقلاب‌های دیگر متمایز کرده‌است، در خلال بندهایی از وصیت‌نامه‌شان چنین ذکر کرده‌اند:

«انقلاب اسلامی ایران از همه انقلابها جدا است؛ هم در پیدایش و هم در كیفیت مبارزه و هم درانگیزه انقلاب و قیام .»

«اینك كه به توفیق و تایید خداوند، جمهوری اسلامی با دست توانای ملت متعهد پایه ریزی شده ، و آنچه در این حكومت اسلامی مطرح است اسلام و احكام مترقی آن است، بر ملت عظیم الشان ایران است كه در تحقق محتوای آن به جمیع ابعاد و حفظ و حراست آن بكوشند كه حفظ اسلام در راس تمام واجبات است

«بی‌تردید رمز بقای انقلاب اسلامی همان رمز پیروزی است؛ و رمز پیروزی را ملت می‌داند و نسلهای آینده در تاریخ خواهند خواند كه دو ركن اصلی آن : انگیزه الهی و مقصد عالی حكومت اسلامی؛ و اجتماع ملت در سراسر كشور با وحدت كلمه برای همان انگیزه و مقصد.»

«اما امروز می‌بینیم كه ملت ایران ... با كمال شوق و اشتیاق چه فداكاریها می كنند و چه حماسه هامی آفرینند...اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان. در صورتی كه نه در محضر مبارك رسول اكرم - صلی الله علیه و آله و سلم - هستند، و نه در محضر امام معصوم -صلوات الله علیه. و انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است. و این رمزموفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است.»

«اینجانب به همه نسل‌های حاضر و آینده وصیت می‌كنم كه اگر بخواهید اسلام و حكومت الله برقرار باشد و دست استعمار و استثمارگران خارج و داخل ازكشورتان قطع شود، این انگیزه الهی را كه خداوند تعالی در قرآن كریم بر آن سفارش فرموده است از دست ندهید؛ و در مقابل این انگیزه كه رمز پیروزی و بقای آن است، فراموشی هدف و تفرقه و اختلاف است.»

«و وصیت من به ملتهای كشورهای اسلامی است كه انتظار نداشته باشید كه ازخارج كسی به شما در رسیدن به هدف كه آن اسلام و پیاده كردن احكام اسلام است كمك كند؛ خود باید به این امر حیاتی كه آزادی و استقلال را تحقق می بخشد قیام كنید.»

«وصیت برادرانه من در این قدم‌های آخرین عمر بر قوای مسلح به طورعموم، آن است كه ای عزیزان كه به اسلام عشق می‌ورزید ... بیدارباشید و هوشیار كه بازیگران سیاسی و سیاستمداران حرفه ای غرب و شرق‌زده و دست‌های مرموز جنایتكاران پشت پرده ... می‌خواهند از شما عزیزان كه با جانفشانی خود انقلاب را پیروز نمودید و اسلام را زنده كردید بهره‌گیری كرده و جمهوری اسلامی را براندازند؛ و شما را با اسم اسلام و خدمت به میهن و ملت از اسلام و ملت جدا كرده به دامن یكی از دو قطب جهانخوار بیندازند؛» (در اینجا احیای اسلام به معنای پیروزی انقلاب آمده است)

«یك مرتبه دیگر در خاتمه این وصیت‌نامه، به ملت شریف ایران وصیت می كنم ... آنچه كه شما ملت شریف و مجاهد برای آن بپاخاستید و دنبال می‌كنید و برای آن جان و مال نثار كرده و می‌كنید، والاترین و بالاترین و ارزشمندترین مقصدی است و مقصودی است كه از صدر عالم در ازل و از پس این جهان تا ابد عرضه شده‌است و خواهد شد؛ و آن مكتب الوهیت به معنی وسیع آن و ایده توحید با ابعاد رفیع آن است.»

«شما ای ملت مجاهد، در زیر پرچمی می روید كه در سراسر جهان مادی و معنوی در اهتزاز است، بیابید آن را یا نیابید، شما راهی را می‌روید كه تنها راه تمام انبیا - علیهم سلام الله - و یكتا راه سعادت مطلق است.»

نکته‌ی دیگر قابل ذکر و بسیار مهم در وصیت‌نامه‌ی امام خمینی این است که ایشان هر موقع خواسته‌اند نکاتی را درباره‌ی وضعیت کشور بیان فرمایند، معمولا لفظ «اسلام» را در کنار لفظ «کشور» آورده‌اند و اکثر جاها اسلام مقدم بر کشور شده است و همچنین هیچگاه پیام خصوصی به ملت ایران نداشته‌اند و هموراه تمام مسلمین را مخاطب قرار داده‌اند؛ از جمله فرموده‌اند:

«و آنچه لازم است تذكر دهم آن است كه وصیت سیاسی - الهی اینجانب اختصاص به ملت عظیم الشان ایران ندارد، بلكه توصیه به جمیع ملل اسلامی و مظلومان جهان از هر ملت و مذهب می باشد.»

«آنچه برای ملت ایران و مسلمانان جهان باید مطرح باشد و اهمیت آن را در نظر گیرند، خنثی كردن تبلیغات تفرقه افكن خانه برانداز است.»

«من برای آنكه شما جوانان شایسته‌ای هستید علاقه دارم كه جوانی خود را در راه خداوند و اسلام عزیز و جمهوری اسلامی صرف كنید تا سعادت هر دو جهان را دریابید.»

«به همه نسل‌های مسلسل توصیه می‌كنم كه برای نجات خود و كشور عزیز و اسلام آدم ساز، دانشگاهها را از انحراف و غرب و شرق‌زدگی حفظ و پاسداری كنید.»

«ما دیدیم كه اسلام و كشور ایران چه صدمات بسیار غم انگیزی از مجلس شورای غیرصالح ومنحرف ... خورد.»

«وصیت اینجانب به ملت در حال و آتیه آن است كه با اراده مصمم خود و تعهد خود به احكام اسلام و مصالح كشور در هر دوره از انتخابات وكلای دارای تعهد به اسلام و جمهوری اسلامی كه غالبا بین متوسطین جامعه و محرومین می‌باشند و غیرمنحرف از صراط مستقیم - به سوی غرب یا شرق - و بدون گرایش به مكتب‌های انحرافی و اشخاص تحصیلكرده و مطلع بر مسائل روز و سیاستهای اسلامی ، به مجلس بفرستند.»

«هركس به مقدار توانش و حیطه نفوذش لازم است در خدمت اسلام و میهن باشد؛ و با جدیت از نفوذ وابستگان به دو قطب استعمارگر و غرب یا شرقزدگان و منحرفان از مكتب بزرگ اسلام جلوگیری نمایند.»

«و وصیت من به ملت شریف آن است كه در تمام انتخابات ... در صحنه باشند و اشخاصی كه انتخاب می كنند روی ضوابطی باشد كه اعتبار می شود مثلا در انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر، توجه كنند كه اگر مسامحه نمایند و خبرگان راروی موازین شرعیه و قانون انتخاب نكنند، چه بسا كه خساراتی به اسلام و كشور وارد شود كه جبران پذیر نباشد. و در این صورت همه در پیشگاه خداوند متعال مسئول می باشند.»

«همه و همه مسئول سرنوشت كشور و اسلام می باشند؛چه در نسل حاضر و چه در نسلهای آتیه؛»

«و باید بدانیم كه اگر رئیس جمهور و نمایندگان مجلس، شایسته و متعهد به اسلام و دلسوز برای كشور و ملت باشند، بسیاری از مشكلات پیش نمی‌آید؛ ومشكلاتی اگر باشد رفع می‌شود.»

«اندك مسامحه در انتخاب، چه آسیبی به اسلام و كشور و جمهوری اسلامی وارد خواهد كرد.»

«وصیت اینجانب آن است كه در همه اعصار خصوصا در عصر حاضر كه نقشه‌ها و توطئه‌ها سرعت و قوت گرفته است، قیام برای نظام دادن به حوزه ها لازم و ضروری است ... و البته در رشته های دیگر علوم به مناسبت احتیاجات كشور و اسلام برنامه هایی تهیه خواهد شد.»

«باید ملت غارت شده بدانند كه در نیم قرن اخیر آنچه به ایران و اسلام ضربه مهلك زده است قسمت عمده‌اش از دانشگاهها بوده است.»

«اگر دانشگاهها و مراكز تعلیم و تربیت دیگر با برنامه‌های اسلامی و ملی در راه منافع كشور به تعلیم و تهذیب و تربیت كودكان و نوجوانان و جوانان جریان داشتند، هرگز میهن ما در حلقوم انگلستان و پس از آن امریكا و شوروی فرو نمی‌رفت.»

«اگر مجلس و دولت و قوه قضاییه و سایر ارگانها ازدانشگاههای اسلامی و ملی سرچشمه می‌گرفت ملت ما امروز گرفتار مشكلات خانه برانداز نبود.»

«اگر شخصیت‌های پاكدامن با گرایش اسلامی و ملی به معنای صحیحش، نه آنچه امروز در مقابل اسلام عرض اندام می كند، از دانشگاهها به مراكز قوای سه گانه راه می یافت، امروز ما غیر امروز، و میهن ما غیر این میهن]بود[.»

«دولت و ملت و شورای دفاع و مجلس شورای اسلامی وظیفه شرعی و میهنی آنان است كه اگر قوای مسلح … برخلاف مصالح اسلام و كشور بخواهند عملی انجام دهند...از قدم اول با آن مخالفت كنند.»

«اگر خدای نخواسته عمر رژیم سرسپرده و خانمان برانداز پهلوی ادامه پیدا می كرد، چیزی نمی گذشت كه جوانان برومند ما - این فرزندان اسلام و میهن كه چشم امید ملت به آنها است - با انواع دسیسه‌ها و نقشه‌های شیطانی به دست رژیم فاسد و رسانه‌های گروهی و روشنفكران غرب و شرقگرا از دست ملت و دامن اسلام رخت برمی بستند.»

«وصیت اینجانب به حوزه های مقدسه علمیه آن است كه كرارا عرض نموده ام كه در این زمان كه مخالفین اسلام و جمهوری اسلامی كمر به براندازی اسلام بسته اند و از هر راه ممكن برای این مقصد شیطانی كوشش می نمایند، ویكی از راههای با اهمیت برای مقصد شوم آنان و خطرناك برای اسلام وحوزه های اسلامی نفوذ دادن افراد منحرف و تبهكار در حوزه های علمیه است ،كه خطر بزرگ كوتاه مدت آن بدنام نمودن حوزه ها با اعمال ناشایسته و اخلاق وروش انحرافی است و خطر بسیار عظیم آن در درازمدت به مقامات بالا رسیدن یك یا چند نفر شیاد كه با آگاهی بر علوم اسلامی و جا زدن خود را در بین توده ها و قشرهای مردم پاكدل و علاقه مند نمودن آنان را به خویش و ضربه مهلك زدن به حوزه های اسلامی و اسلام عزیز و كشور در موقع مناسب می باشد.» (امام حتی براندازی کشور را برابر با براندازی اسلام می‌دانند)

امام خمینی در بندهایی  ملت ایران و مسلمین جهان را از نژاد پرستی و ملی‌گرایی نهی کرده‌اند. فرازهای زیر از این قرار است:

«و می‌دانیم كه قدرتهای بزرگ چپاولگر در میان جامعه‌ها افرادی به صورتهای مختلف از ملی‌گراها و روشنفكران مصنوعی و روحانی نمایان كه اگرمجال یابند از همه پرخطرتر و آسیب رسانترند ذخیره دارند كه گاهی سی - چهل سال با مشی اسلامی و مقدس مابی یا پان ایرانیسم و وطن پرستی و حیله های دیگر، با صبر و بردباری در میان ملتها زیست می كنند و در موقع مناسب ماموریت خود را انجام می دهند.»

«علمای اعلام و خطبای محترم كشورهای اسلامی، دولتها را دعوت كنند كه از وابستگی به قدرتهای بزرگ خارجی خود را رها كنند و با ملت خود تفاهم كنند؛ در این صورت پیروزی را در آغوش خواهند كشید. و نیز ملتهارا دعوت به وحدت كنند؛ و از نژادپرستی كه مخالف دستور اسلام است بپرهیزند؛»

****

این‌ها نمونه‌هایی از اندیشه‌ی امام بود که در وصیت‌نامه‌ی 21 صفحه‌ای ایشان منعکس شده‌است و از خلال آن‌ها می‌توان ماهیت انقلاب اسلامی و انگیزه‌ی مردم ایران برای قیام را به سادگی ‌درک کرد.

و سخن آخر اینکه...

مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است؛ بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی (ع) بود به اسم حکومت خمینی(ره) که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد. ما از سرنگون شدن نمی‌ترسیم، از انحراف می‌ترسیم.          شهید غلام‌علی پیچک


پی‌نوشت‌ها:

1.از اونجایی که مطلب طولانی شد نتونستم دیگر سخنان امام رو بیارم اما شما حتما به اینجا سر بزنید.

2. اما دلم نیومد اینو ننویسم: «این ملی گرایی اساس بدبختی مسلمین است. اینهایی که به اسم ملیت و گروهگرایی و ملی گرایی بین مسلمین تفرقه می اندازند، اینها لشکرهای شیطان و کمک کارهای به ابرقدرتهای بزرگ و مخالفین با قرآن کریم هستند.» (صحیفه ی امام جلد 12, صفحه ی ۲۲۵، ۰۵/۱۰/۱۳۵۹)

۳. جدیدا زمزمه هایی مبنی بر دعوت از ملک عبدالله، پادشاه اردن، به ایران بمناسبت عید نوروز به گوش می‌رسد. این یکی دیگه نوبره!! به گوش باشید.

۴. کوروش آسوده بخواب که بعضیا بیدارند.

۵. 26 سال قبل در غروب امروزی پیکر آقامهدی باکری در دجله غروب کرد تا جسمش یک وجب از خاک زمین را اشغال نکند. نثار روح این شهید بزرگوار و تمام شهدای عملیات بدر سه تا صلوات ختم کنید.

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

  کار مشترکی از سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و شرکت بهره‌برداری راه‌آهن شهری تهران و حومه بمناسبت سی‌ودومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران

 

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

-دلم هورّی ریخت، خیال کردم زبانم لال اتفاقی براش افتاده که مراسم بزرگداشت برایش گرفته‌اند.

شاید خیلی‌ها با دیدن تبلیغات برنامه‌ی «بزرگداشت هنرمند انقلاب اسلامی حاج بهزاد پروین قدس» خیال کرده‌اند که حاج بهزاد از میان ما رفته‌است. اما جای شکر دارد که دل بعضی‌ها مثل دوست ما با چنین خبری هورّی می‌ریزد اما افسوس از آدم‌هایی که آب در دلشان تکان هم نمی‌خورد و پناه ببریم به خدا از چنین آدم‌هایی.

طرف سخن آن‌ها که نه بلکه خودمان هستیم.

کاش لااقل مثل برخی به هوای حاج سعید قاسمی می‌آمدید یا لااقل از رئیس سازمان صداوسیمای استان یاد می‌گرفتید که آخر برنامه خودش را رساند، شاید فکر می‌کرد حاج بهزادها منتظر تقدیر آن‌ها هستند، اما به هر حال آمد.

 وقتی در چنین برنامه‌ای که فقط برای خودِخودِخودِ حاج بهزاد ترتیب داده شده‌است، سینه چاکان شهدا، از مسئولین رده‌بالا گرفته تا فعالین دانشگاهی، به هر توجیهی حضور ندارند دل حاج بهزاد بیشتر به درد می‌آید. هر چند او این دردها را در پشت چهره‌ی نجیبش مخفی می‌کند و شاید آن‌ها را با خودنویس سبزش در دفتری برای روزی ثبت می‌کند، اما ناخواسته خطی بر چهره‌ی این رزمنده‌ی انقلابی‌مانده، به یادگار می‌گذارد.

بگذار ما فعالین دانشگاهی هم مثل مسئولین استانی که ادای دین در مقابل خون شهدا را یکسان‌سازی (بخوانید نابودسازی) مزارشان می‌دانند، سرمان در کار خودمان باشد. انگار ما کارهای مهمتری داریم؛ در آستانه‌ی اردوی جنوب غبارروبی از مزار شهدا واجب‌تر است؛ کار نمایشگاه هم که امکان ندارد دو ساعت تعطیل شود. حاج بهزاد از خودمان است مراسم بزرگداشتش نرفتیم هم می‌شود.

ما به فکر راهیان نورمان باشیم؛ به فکر اردوی جنوبمان باشیم؛ به غبارروبی مزارهایی برویم که حاج بهزاد آن‌زمانی که من‌و‌تو در خواب غفلت بودیم، اولین شخصی بود که در مقابل تخریبشان هشدار داد؛ نمایشگاه کار کنیم؛ خون دل بخوریم که چطور می‌توانیم اردوی بهتر برگزار کنیم. این خون دل هر چند پاک است اما مبارک نیست. چرا که نور در دو قدمی ماست و من مانده‌ام ما راهی کجا هستیم؟! اگر می‌خواهیم صادقانه برای شهدایی مثل حبیب هاتف کار کنیم بدانیم مادر حبیب در چنین برنامه‌ای با روی سن رفتن حاج بهزاد پروین قدس اشک از دیدگانش جاری شد چرا که تجلی حبیب را در بهزاد می‌دید. بزرگداشت حاج بهزاد فقط حضور در مراسم بزرگداشتش نیست اما حضور در این مراسم بخشی از بزرگداشت کسی است که عمرش را در راه معرفی شهدا سپری کرده است، حضور در این مراسم زدودن غبار از دل غفلت‌زده‌ی ماست. کاش این یادداشت بهمان و بهتان بربخورد. بهمان؛ چرا که چندین بار پای صحبت‌های حاج بهزاد نشستم و نفهمیدم کیست و باز هم نفهمیدم و بهتان؛ چرا که فکر می‌کنید اردوی جنوب برای بزرگداشت شهدا و زنده‌نگه داشتن نامشان کافیست. اگر ما در بیخ گوشمان حاج بهزادها را درنیابیم مطمئن باشیم تمام کارهایمان آب در هاون کوبیدن است؛ صحبت از حاج بهزاد پروین قدس نیست؛ صحبت از کسانی است که ما را زودتر به مقصد می‌رسانند؛ صحبت از شهدایی است که هنوز تاریخ شهادتشان نرسیده است؛ صحبت از انسان‌هایی است که هنر پیشه‌ی آنهاست آن هم هنری که در این دوره‌زمانه خریداری جز ما ندارد؛ اگر مراسم بزرگداشت به‌اصطلاح هنرپیشه‌ای بود که هنر را با عشوه‌های جلوی دوربینش به گند کشیده‌است، خیل دوستدارانش از ساعت‌ها قبل پشت درهای سالن به انتظار نشسته بودند و ما چقدر راحت از کنار هنرمندان متعهد انقلابی می‌گذریم.

مشکل ما این ‌است که اگر شهدا زنده بودند چشم دیدنشان را نداشتیم نه از روی حسادت، که ما را با حسودان حرفی نیست، بلکه از روی غفلت؛ وَ ما ادراکَ ما غفلت؟!

نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  | 

خدا قبل از اینکه چیزی خلق کند، ابتدا یک خط آفرید. خطی که از ازل شروع شد و با خلق بشر، راه‌بر و راه‌پو به خود دید و این‌چنین شد که کشتی با سرنشینانش به‌خط شدند و با بعثت انبیاء ایستگاه به ایستگاه جلو رفتند. خطی که انتهای آن آرمان‌شهری بود که با انقلاب حضرت رسول (ص) ساحلش از دور دیده شد. اما کشتی هر چه به ساحل نزدیکتر می‌شد طوفان‌ها نیز سهمگین‌تر می‌شدند تا جائیکه مدت زمان طولانی بزرگترین دغدغه‌ی ناخدایان الهی آن غرق نشدن کشتی بود نه رسیدن به ساحل. در هر برهه لازم بود یونسی به دریا افکنده شود تا کشتی و سرنشینانش جان سالم به در برند. این میان توبه‌ی یونس که نه، توبه‌ی سرنشینان لازم بود تا کشتی به ساحل امن برسد...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط الله بنده سی در ساعت  | لینک  |